گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود

تنها تر از مسیح، کسی بر صلیب بود

 

سرها رسید از پی هم، هچو سیب سرخ

اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!

 

مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما

تنها همین، چقدر پیامش غریب بود

 

مولا نوشته بود: بیا، دیر می شود

آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود

 

مکتوب می رسید فراوان، ولی دریغ

خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود

 

اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش

اما حبیب جوهرش امن یجیب بود

۱۳٩٠/٩/٧ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط مسعود حرف شما ()

بعضی آدما برای خودشون مرز تعیین میکنن وقتی دیگران بهشون نگاه میکنن اینطوری میبینن که این مرزها یه خورده عجیبه

شاید هم این مرزها با تمام سیم خاردارهاش برای همه سخت و درد آور باشه حتی برای خود آدم ، اما وقتی خدایی بزرگ رو شاهد کشیدن مرزها میکنی اوضاع فرق میکنه.

خودش حدود مرز رو تعین میکنه خودش نظارت میکنه خودش ....

و جالب اینه که دیگه خودت نمیتونی کاری کنی؛

خودت شروع کردی ولی خودش تموم میکنه دیگه هیج کاری از دستت بر نمیاد.

 

هر چی میگی نکنه من اشتباه کردم بذار بگم که ....

جواب میرسه به من واگذار کردی، اگر کردی حرف نزن، راه خودتو برو تا ...

اگه قراره درست بشه من ....

بدون اجازه، بدون ....

 

فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فِیهَا أَحَدًا فَلَا تَدْخُلُوهَا حَتَّى یُؤْذَنَ لَکُمْ وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَى لَکُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ

۱۳٩٠/٩/٧ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط مسعود حرف شما ()

هوَ الحُبُّ فاسْلمْ بِالحَشا ما الهَوَی سهلُ
فمــا اختْــارَه مُضْنیً بـــه و لـــهُ عقلُ
چه با عظمت است محبت! پس از صمیم قلب خود را تسلیم آن کن، عشق چیز کمی نیست. کسی که به بیماری مزمن عشق گرفتار شده است عشق را از روی عقل اختیار نکرده است.

و عِشْ خالیاً فالحُبُّ راحتُهُ عَنا
وأوَّلــهُ سُقــمٌ و آخِــرُه قتـــلُ
بدون عشق زندگی کن چرا که راحتی آن سختی است و آغازش مریضی و پایانش کشته شدن است.

و لکِنْ لدَیَّ الموتُ فیه صَبابه
حیاهٌْْ لِمنْ أهوَیََ علَیَّ بِها الفَضلُ
اما در نزد من مرگ در راه عشق عین زندگی است و این بخاطر عشقی است که به محبوبم دارم، این کشته شدن تفضلی است که او بر من نموده است.

فإنْ شِئْتَ أن تَحْیا سعیداً فَمُتْ به
شهیــداً و إلّا فــالغَــرامُ لهُ أهــلُ
پس اگر زندگی با سعادت میخواهی در راه او بمیر که شهید خواهی بود و اگر نه کسانی هستند که اهل این عشق سوزانند.

تَمسَّـک بأذْیالِ الهَوَیََ و اخْلَعِ الحَیا
و خـلِّ سبیلَ النَّـاسِـکینَ و إنْ جَـلُّوا
چنگ بر دامان عشق بزن و حیا را کنار بگذار و از راه مقدس مآبان برکنار باش گر چه آنها افراد بزرگی باشند.

وقُلْ لِقتیلِ الحُبِّ وفَّیتَ حقَّه
و ِللمُدَّعی هیهاتَ ما الکَحِلُ الکَحْلُ
به کشته عشق بگو که حقش را اداء کردی و به مدعی بگو هیهات، هیچگاه چشم با سیاهی سرمه چشم سیاه نمیشود.

أحِبَّایَ أنتمْ أحسنَ الدَّهرُ أمْ أسا
فکُونُوا کما شِئْتُم أنَا ذَلِکَ الخِلُّ
محبوبان من شما هستید چه روزگار نیکی کند چه بدی، پس شما هر طور که دوست دارید باشید من همان دوست شما که بودم هستم.

و تَعذیبُـکُمْ عَذْبٌ لَدَیَّ و جَورُکُم
عَلَیَّ بِما یَقْضِی الهَوَیََ لَــکُمُ عَدلُ
عذاب شما در نزد من گوارا است و جور و ستمی که شما بر اساس حکم عشق بر من روا میدارید عین عدل است.

أخَذتُمْ فُوًًادی وَ هْوَ بعْضِی فما الَّذی
یَضُرُّکُم لَــو کــانَ عِنــدَکُمُ الکُلُّ
شما دل مرا ربودید در حالی که دل من جزئی از من است، برای شما چه ضرری داشت اگر همه وجود مرا میبردید و آن نزد شما میماند؟!

نأَیْتُمْ فغَیـرَ الدَّمْـعِ لَــم أَرَ وافـیا
سِوَیََ زَفرَهٍْْ مِنْ حَرِّ نارِ الجَوَیََ تَغلُو
شما که از من دور شدید من غیر اشک کسی را وفادار ندیدم مگر شعله‌ای که از شدت حرارت آتش عشق به غلیان درآمده است.

و قَدْ صَدِئَتْ عینی بِرُوًًیَهْْ ِغیرِها
و لَثمُ جُفونی تُربَها لِلصَّدا یَجلُو
چشمان من ازدیدن غیر معشوقه غبار گرفته است و بوسیدن خاک کویش با پلکهای چشم باعث جلای آن زنگار میگردد.

وقَدْ عَلِمُوا أنـِّی قتیلُ لِحاظِها
فإنَّ لها فی کُلِّ جارِحَهٍْْ نَصلُ
مردم همه فهمیده‌اند که من کشته نگاه او هستم چرا که او در هر یک از اعضای من تیری نشانده است.

وإنْ ذُکِرَتْ یوماً فَخَرُّوا لِذِکرِها
سُجوداً و إنْ لاحَتْ إلی وجْهِها صَلُّوا
و اگر روزی نام او برده شد پس به پاس او همگی به سجده درافتید و اگر نمایان شد بسوی صورتش نماز بخوانید.

وفِی حُبِّها بِعْتُ السّعادهَْْ بِالشِّقا
ضَلالاً و عقلی عَنْ هُدایَ بِهِ عَقلُ
و در محبت او من از روی گمراهی سعادت را به شقاوت فروختم و بر عقل من عقال خورده بود و نتوانست مرا هدایت کند
 
۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط مسعود حرف شما ()
تگ ها: صدای عشق

عرفه بود و روز شناخت
که بفهمی چه هستی و بشناسی خدایت را،
جایگاه تو در عالم کجاست؟؟؟
فهمیدی کجای این عالمی؟؟امامت را دیدی؟؟؟ دیدی کجاست تا تو هم همانجا باشی؟؟؟ و....
در عرفه عارف شدی در مشعر شعور یافتی حالا می روی تا به سوی مقصود راه یابی
و می دانی که باید قربانی کنی باید ذبح کنی هر آنچه او نمی پسندد که داشته باشی
یا شاید چون فرزندی که متولد شده بند نافت را قطع کنی
همه بندها را باید برید، باید بالا بروی، نخ و بند و طناب یا غل و زنجیر هایی تو را به زمین وصل کرده،
باید قطع کنی،
انقطاع کامل
تا سبک شوی و به آسمان مقصود بروی تا صعود کنی
انقطاع
منقطع شو
ببُر بندهایت را همه بندهایت را
قربانی به قربانگاه شده
تو خود ذبیح الله شده ای
به سرزمین منا در آمده ای
در آ
عید بر تو مبارک
عید بر تو مبارک

گمشده ای داری
 ندبه بخوان
   برو
      برو در پی معشوق
او را خواهی یافت
   گمشده تو کعبه است
         کعبه همان امام است
برو بدور یار بگرد هفت دور طواف کن نماز عشق بخوان به بالا نگاه کن تا عرش برو تجدید بیعت کن دستت را ببر به سویش به حجر الاسود ،
بیعت کن
       حجر الاسود دست اوست دست خداست
امامت را بشناس
     پرده کعبه را بگیر، عبایش را ببوس، سلام! مهدی جان سلام! ما را هم ببین،
عجب عظمتی!
سبحان الله
الله اکبر
از زمزم بنوش 

برو برای سعی
       بین صفا، خانه اش را ببین ،دلت صفا گرفت نه؟ و مروه
....و...

آخر تو میهمان شده ای
ضیوف الرحمان!
میهمانی خوش گذشت ؟سوغات ما فراموش نشود
...آب زمزم، نشانه هجرت، صفا، بوی یار، و....

یادت نرود عرفه را
یادت بماند که با غلها و زنجیرها،با نخ ها و طناب های متصل به زمین نمیشود به آسمان رفت
چون بادکنکی که رها شود باید رها شوی اما  باید وصل باشی باید نگاهت به عرش باشد، به امامت، به آسمان به عرش
خود را به وسعت آسمان بسپر
به آسمان ولایت
که هدر نروی و گم نشوی متحیر نمانی ،بیجهت این طرف و آنطرف نروی ،که خسته و سرگردان نشوی
که عروجت تو را به عرش برساند
تا روی زمین هم در آسمان باشی مانند امامت ، مانند کعبه
 
اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنْزِلْ عَلَیْنَا مَائِدَةً مِنَ السَّمَاءِ تَکُونُ لَنَا عِیدًا لأَوَّلِنَا وَآخِرِنَا وَآیَةً مِنْکَ وَارْزُقْنَا وَأَنْتَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ
و خدا روزیش را بر شما نازل کرد و  تو مراقب باش کافر نشوی و نعمتش را شکر کنی ....
قَالَ اللَّهُ إِنِّی مُنَـزِّلُهَا عَلَیْکُمْ فَمَنْ یَکْفُرْ بَعْدُ مِنْکُمْ فَإِنِّی أُعَذِّبُهُ عَذَابًا لا أُعَذِّبُهُ أَحَدًا مِنَ الْعَالَمِینَ
۱۳٩٠/۸/٢٠ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط مسعود حرف شما ()
تگ ها: عرفه

 

وبلاگها به چند دسته تقسیم میشن

هر کسی برای یک نیتی و یک اثری کارش رو شروع میکنه، هنر اینه که بتونه توی همون مسیر وبلاگ رو ادامه بده و کار کنه.

اما بعضی اوقات آدمای متفاوت با تفکرات متفاوت و نیازهای متفاوت وارد فضا میشن و نظر میدن که نه میشه اون‎هارو نادیده گرفت و نه میشه مدیریت کرد و بهشون فهموند که هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد.

این اتفاق‎ها شاید منجر به تعطیلی هم بشه و یا سیستم مدیریت وبلاگ رو تغییر بده . خودم اعتقاد ندارم که خواننده وبلاگ وقتی نظر میده نظرشو فوری نبینه حس می‎کنم این یعنی : مدیر وبلاگ به مخاطبینش اعتماد نداره و این اصلا خوب نیست.

اما وقتی امر دائر شد بین کسی که باید به وبلاگ دیگه‎ای برای حل مشکلش مراجعه کنه و اونجا جواب بگیره و اینکار رو نمیکنه و بین تعطیل شدن وبلاگ و یا مدیریت نظرات، به نظرم باید مدیریت نظرات رو انتخاب کرد که همه راحت باشن.

با عرض پوزش این قسمت رو فعال میکنیم تا خیال همه از جمله خودم راحت باشه

ارادتمند

 

۱۳٩٠/۳/۱۳ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط مسعود حرف شما ()
تگ ها: اعتذار

 

نمادها، انسان را به درون نهفته و تفکر پنهان در نماد هدایت می‎کند 

انسان در فضای ماده به واسطه حواس پنجگانه خود ارتباط برقرار می‎کند!

یکی از اساسی‎ترین حواس انسان، بینایی اوست. فرد با نگاه به اشیاء و موجودات بیرونی به دنبال برطرف کردن نیازهای خود است. انتخاب‎ها، لذت‎ها، جهت‎گیری‎های زندگی، هدفمندی و هزاران مورد دیگر با مشاهده اتفاق می‎افتد. در نگاه دینی نیز فضای دیداری مسیری برای شناخت، معرفت و بنیش برای حرکت‎هاست تا انسان از زندگی مادی و چند ساله در این دنیا به ماندگاری ابدی و زندگی پایدار فکر کند. خداوند در قضیه داستان عزیر [1] برای نشان دادن شواهدی در باب

معاد و توحید می‎فرمایند:

« ...... فَانظُرْ إِلَی طَعَامِکَ وَشَرَابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَانظُرْ إِلَی حِمَارِکَ وَلِنَجْعَلَکَ آیَةً لِّلنَّاسِ وَانظُرْ إِلَی العِظَامِ کَیْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَکْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»

«... به طعام و آبت بنگر که تغییر نکرده است ، و به چهارپایت نگاه کن، می خواهیم تو را برای مردمان عبرتی گردانیم ، بنگر که استخوانها را چگونه به هم می پیوندیم و گوشت بر آن می پوشانیم چون قدرت خدا بر او آشکارشد ، گفت : می دانم که خدا بر هر کاری تواناست»

آنچه که میزان تاثیر گذاری فضای دیداری را در انسان زیاد می‎کند تمرکز و استمرار بر روی اشیاء است. انسان به واسطه تمرکز و استمرار و فعال کردن قوه تعقل است که به معرفت و شناخت می‎رسد و نتیجه‎ی این حرکت بصری و جسمی حاصل می‎گردد.

این نمونه آیات نشان‎دهنده حرکت بصری به فضای پنهان درونی است:

«قُلْ سیرُوا فِی الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُکَذِّبینَ» [2]

«بگو در روی زمین بگردید و بنگرید که پایان کار تکذیب کنندگان چگونه بوده است»

و یا:

«أَفَلا یَنظُرُونَ إِلَی الإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ» [3]

«آیا به شتر نمی نگرند که چگونه آفریده شده»

در بین تمامی اشیائی که ما مشاهده می‎کنیم دسته‎ای دارای تاثیرات خاصی هستند. این تاثیرات دقیقاً بر روح و روان و احساس افراد اثر می‎گذارد. انسان به واسطه توجه بر موضوعات و اشیاء، ارتباط روحی با آنها برقرار می‎کند و به واسطه همان ارتباط تاثیرگذاری و تاثیرپذیری انجام می‎گیرد. کیفیت و کمیت اثرگذاری‎ها و اثرپذیری‎ها نیز به همین علت ارتباط، و میزان توجه بستگی دارد.

نمادها نوعی علامت و نشان هست که بر اساس یک اندیشه و یا یک احساس ظهور پیدا کرده و در فضای رفتاری تاثیر خاصی ایجاد می‎کند. در واقع نمادها، مظهر و نشانه یک تفکر است.

نمادها، هشدار دهنده، دفع کننده، جذب کننده، هدایت کننده هستند که با تمرکز و توجه روی آنها، به مرور زمان حالت ارتباط نفسانی ایجاد کرده و به مرور به سمت نهادینه‎ شدن در ذهن حرکت می‎کند. البته تنها بخشی از علائم به مرور زمان، نماد می‎شوند که خود نیز به شکلی برای ارتباط غیرکلامی استفاده می‎شوند. در اصل نمادها که هویت بصری دارند ابزار ارتباط ذهنی می ‎ شوند و به مرور انفکاک و جداسازی فرد از نماد مشکل می ‎ شود.

با این توضیح باید گفت، نمادها می‎توانند به مرور زمان بر اثر توجه، انسان را به سوی فضای مثبت یا منفی سوق دهند و این مطلب در حوزه دین به فراوانی یافت می‎شود. نمادها گاهی به صورت یک جمله و پیام تجلی می‎کنند توجه به یک نوشته و یا یک عکس بدون آنکه معنای دقیقی از آن دریافت شود انسان را به اندیشه و تفکر نهفته در او می‎کشاند و آن وقت است که ارتباط واقعی برقرار می‎شود.

در حوزه دینی «شعائر»، چنین فرایندی را در انسان ایجاد می‎کند. شعائر الله علامت‎هایی است که انسان را به یاد خدا می‎اندازد. کلمه شعائر در قرآن معمولاً در مورد مراسم حج به کار رفته است. [4]

آیاتی همچون ذلک ومن یعظم شعائر الله (حج - 32)، ان الصفا والمروة من شعائرالله (بقره ـ 158)، یا ایها الذین آمنوا لاتحلوا شعائرالله (مائده ـ 2)، والبدن جعلناها لکم من شعائرالله (حج ـ 36)

که از کلمه شعائر استفاده شده گویای یک ارتباط نهفته در یک رفتار و نماد است. کعبه، صفا و مروه و ... در قرآن به عنوان شعائر نام برده شده است دقت در رعایت شعائر، احترام و التزام به آنها نشان از اثری است که فرای فضای مادی است.

چه خوب سروده است که:

کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود 

حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست

آنچه که اتفاق می‎افتد همان ارتباط روحی و قلبی است که در پس آن نماد نهفته است.

اسم مناسب برای افراد، تابلوهای عمومی و نمادهای ولایی مثل تابلوی حدیث سلسله الذهب[5]و .... که در جملات، تجلی می‎کند نیز نشان از یک هویت ذهنی، احساسی و رفتاری است. وجود منبر در منزل، محل مشخصی برای نماز، تابلوی الله، منظره‎ای از زیبائی‎های طبیعت و... می‎تواند نقش‎های نمادینی ایجاد کند که به واسطه تمرکز و استمرار، انسان با محتوای اصلی آنها هم‎جهت می‎شود.

نمادهای آموزشی و نمادهایی که با جهت‎گیری خاص فرهنگی طراحی می‎شود تاثیر دوچندانی در حوزه ارتباط برقرار می‎کند که بر کسی پوشیده نیست آنچه که باید مورد دقت قرار گیرد آن است که ابزارهای هنری و سازه‎های خاص باید با عنایت به همین معناداری طراحی و ایجاد گردد تا پلی برای ارتباط با فضای واقعی و حقیقی باشد.

 http://hajj.ir/hadjwebui/news/wfShowOpinion.aspx?id=54224


[1] . سوره بقره آیه 259. أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّیَ یُحْیِـی هَـَذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ کَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالَ بَل لَّبِثْتَ مِئَةَ عَامٍ فَانظُرْ إِلَی طَعَامِکَ وَشَرَابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَانظُرْ إِلَی حِمَارِکَ وَلِنَجْعَلَکَ آیَةً لِّلنَّاسِ وَانظُرْ إِلَی العِظَامِ کَیْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَکْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ.

 

[2] . سوره انعام آیه 11.

[3] . الغاشیه، آیه 17.

[4] . تفسیر نمونه، ج 1، ص 539؛ ج 2، ص 250.

[5] . روایت مشهور حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام که بیش از 20000 نفر آن را از ایشان از پدر گرامیشان از پدرش تا رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم از جبرائیل از خدای متعال نقل نمودند.

این روایت را به خاطر گرامی بودن سلسله سندش، سلسلة الذهب نامیدند. احمد بن حنبل در مورد این روایت گفته است که اگر این روایت ( به خاطر جلالت کسانی که در سندش هستند ) را بر جن زده بخوانید خوب می شود:

حدثنا أبو اسحاق ابراهیم بن عبدالله بن اسحاق المعدل ثنا أبو علی احمد بن علی الأنصاری بنیسابور ثنا أبو الصلت عبدالسلام بن صالح الهروی ثنا علی بن موسی الرضا حدثنی أبی موسی بن جعفر حدثنی أبی جعفر بن محمد حدثنی أبی محمد بن علی حدثنی أبی علی بن الحسین بن علی حدثنی أبی علی ابن أبی طالب رضی الله تعالی عنهم حدثنا رسول الله صلی الله علیه وسلم عن جبریل علیه السلام قال قال الله عز وجل إنی أنا الله لا إله إلا أنا فاعبدونی من جاءنی منکم بشهادة أن لا إله الا الله بالاخلاص دخل فی حصنی و من دخل فی حصنی أمن من عذابی هذا حدیث ثابت مشهور بهذا الإسناد من روایة الطاهرین عن آبائهم الطیبین وکان بعض سلفنا من المحدثین اذا روی هذا الاسناد قال لو قریء هذا الاسناد علی مجنون لأفاق.

۱۳٩٠/٢/۱۸ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط مسعود حرف شما ()

بعضی آدمها منتظرند، بعضی دیگر به انتظار نشسته اند

بعضی آدمها فقط منتظرند، بعضی دیگر به انتظار ....

بعضی آدمها میگویند که منتظرند، ولی بعضی ......


*******************

 

                     مژده وصل میرسد، وقت نماز میشود

                                               درب امید و رحمت، میکده باز میشود

 

                     شوق وصال یار من، برده زکف قرار من

                                                نغمه غمگسار من،‌ وه که چه ساز میشود

 

                     دعوت او نصیب این بنده کمترین شده

                                               یار بلند طبع من بنده نواز میشود

 

                     دل به هوای دیدنش لحظه شمار میشود

                                              جان به لقای او پر از راز و نیاز میشود

 

                     هر که به عشق وصل او بر در خانه اش رود

                                              یار پسندیده شود، محرم راز میشود

 

                     سر به در خانه او، تا که فرود میشود

                                             دل به هوای وصل او، رو به فراز میشود

 

                     باغ من و بهار من، دلبر گل عذار من

                                            نرگس چشم مست او گلبن ناز میشود

 

                     آینه دار چشم تو، جانِ به لب رسیده ام

                                           حسن تو دید هر کسی، آینه ساز میشود

 

                     گر بکنم از کرم و لطف تو من حکایتی

                                           همچو کمند زلف او قصه دراز میشود

 

                     من به تمنای رخش غرق نیاز میشوم

                                           او به اجابت دعا، معدن ناز میشود

 

شعر از حمیدی

۱۳٩٠/۱/٢٥ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ توسط مسعود حرف شما ()
تگ ها: لحظه دیدار

 

زاویه متفاوت

 

فرصتی دوباره نگاهی دوباره

از: باید کاری کرد

۱۳٩٠/۱/۱٤ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط مسعود حرف شما ()

دلم را‌ با حرف‎هایش آب کرده بود. می‎گفت وقتی به دورش میگشت از آسمانش باران رحمت می‎بارید، خیلی دلم می‎خواست این حال و هوا را احساس کنم. هر چه ما دلمان کوچک است خدایمان بزرگ و بزرگتر تا بی‎نهایت و غیرقابل وصف .....

می‎گفت مانند سیل باران می‎بارد. از ناودانش چنان رحمت سرازیر است که هیچ کسی را راه نمیدهند .....

         از نیمه گذشته بود.....

                  هوای دل و هوای آسمانش بارانی .....

او از آسمان به زمین می‎آمد و ما از زمین به آسمانش .....


مسجدالحرام در باران

 

زمین آسمانی

جای شما خالی

عکاس: آقای وحید صمدی

 

۱۳۸٩/۱٢/٢٦ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط مسعود حرف شما ()

 

هنوز بیست کیلومتر به شهر مانده بود، تابلوی کنار جاده اینطور نشان می‎داد. کمتر کسی در اتوبوس بیدار بود. من هم در گیرودار خواب و بیداری که...

با صدای بلندش همه را بیدار کرد. تا حدی که یک لحظه، راننده هم پایش را از روی پدال برداشت

صدای ناله‎اش قطع نمیشد، همه به هم نگاه می‎کردند، آرام آرام همه روی صندلی‎ها جابجا شدند، بلندبلند گریه می‎کرد. خودم هم حال خوشی نداشتم آهسته از جای خود بلند شدم و چند صندلی به سمت عقب اتوبوس حرکت کردم. فقط چند جمله گفتم فقط چند جمله .....

  • نمیدونم برای چی اومدید، نمیدونم چی شده که اومدید، فقط بدونید بدون دعوت نیومدید، ببینید چیکار کردید، دعای کی بوده. این شهر قشنگ با همه زیبائیاش، با همه ساختمونای بلندش، بوی غربت میده، نمیخواد دنبال چیزی بگردید. همشون توی همین  کوچه‎ها راه  رفتن، جبرئیل تو همین کوچه‎ها و خونه‎ها اومده، حسن و حسین تو همین کوچه‎ها بازی کردن، توی همین کوچه دیدن که مادرشونو .......

همانطور مثل اول، هنوز چشم‎هایش بسته بود و صدایش بلند،

                                                               تفاوت در این بود که تنها نبود...

 

۱۳۸٩/۱٢/۱٧ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط مسعود حرف شما ()
تگ ها: صدای عشق

خدایا به سوی شهر تو می‎آیم، و به سوی تو،

 

         و تو می‎دانی که برای چه می‎آیم؛

 

پس قدرتی ده که بتوانم صبور باشم و صبری که بتوانم مسیر را طی کنم. همان مسیری که در نقشه‎ی دل من ترسیم کرده‎ای؛

 

نمی‎دانم که می‎توانم، یا نمی‎توانم، ولی به آن مطمئنم که جز خیر بنده‎ی ناتوانت چیزی نمی‎خواهی.

 

خدایا آن خواه که از من راضی باشی و آن ده که از تو راضی باشم و من نیز چیزی جز رضایت تو نمی‎‎خواهم.

 

تا کنون هر چه بوده مورد پسند من بوده پس عافیت را در مسیرت برایم مقرر فرما.

آمین

خداحافظ

۱۳۸٩/۱٢/۸ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط مسعود حرف شما ()

 

خدایا آنچه که از تو برای خود خواسته‎ام چیزی جز خیر برای خودم نبوده است؛

 

     تو هیچ دعایی را بی‎اجابت نمی‎گذاری و چیزی جز خیر و خوبی برای بنده‎ات که دستش به سوی تو دراز است نمی‎خواهی،

 

پس اگر خوب بوده جز خواسته‎‎ی تو نبوده است و اگر خوب نبوده، جز خیر برای من نبوده است.

 

۱۳۸٩/۱٢/٦ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط مسعود حرف شما ()

                       حاشا که در تو ترک تماشا کند کسی

                                               این آن گناه نیست که حاشا کند کسی


**************

        پرسید کدام راه نزدیکتر است به خلوتگه دوست؟

                          گفتم تو مگر فاصله ای می بینی

                                                            بین آن کس که دل ما همه منزلگه اوست

 

***********************


با تمام وجود اعتماد کنیم، که خداوند آنجا که ره نیست ره میگشاید

                                  و هرگز دیر نمی کند، تنها کافیست باور کنیم،

که او میبیند ، میداند و میتواند

۱۳۸٩/۱٢/٦ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط مسعود حرف شما ()
تگ ها: دلتنگی

 

بعضی آدما فکر می‎کنن به این دنیا اومدن که بمونن، به هر زوری هست میخوان بگن تو آدم نیستی، زیاد شیطونی نکن، نمیخواد طرح بدی، حرف زیادی موقوف، و از همه مهمتر، «رئیست منم».


فرصتی دوباره نگاهی دوباره

از اونطرف، بنده خدا اصلاً و ابداً نمیخواسته شیطونی کنه و طرح بده و حرف زیادی بزنه و واقعاً بالادستیشو به عنوان رئیس قبول داشته، ولی نمیتونه چیزی بگه، چون هر چی توضیح بده خراب‎تر می‎شه، انگار یکی از تو سایه داره آقای رئیس و هدایت میکنه.

بنده خدا میخواد برای خدا کار کنه و واقعا هم کار میکنه، احساس میکنه خدا یه فرصت در اختیارش قرار داده برای خدمت، مثل یک سربازِ آماده میخواد بره تو میدون، میدونه که زیاد فرصت نداره برای موندن، این دنیا به هیچ کس وفا نکرده، اما ....

*****************

«تنازع بقا» چیزی شیبیه «راز بقاست»

یعنی جنگ کنیم که بمانیم، واقعیت این است که:

دنیا جای «تنازل بقاست»

اگر در این دنیا پایین آمدی، خواهی ماند وگرنه چیزی جز استخوان پوسیده نخواهد ماند.

آمده‎ای که با تمام زیبائی‎هایش بِرَوی. اینجا، جای ماندن نیست.

کمی تنازل باید تا بقا شاید!!!!

 

۱۳۸٩/۱٢/۱ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط مسعود حرف شما ()

برای عصر جمعه دلگیر

 

        خبر آمدنت
                    میرود باغ به باغ
                          میرود
                               شهر به شهر
                  مردمان یمن و تونس و مصر
                                                مردمان اردن
                 همه عالم به تمنای تو برخواسته اند
         شور و حالی بر پاست                        وعده ات نزدیک است

 

*************

                          این جمعه ها که ختم به مختار می شود

                                                            بدجور دل؛ طالب دیدار میشود

                          ای منتقم بیا که به عالم نشان دهیم

                                                          شیعه عزیز است و جز او خوار میشود

*******************

اینها رو دوستان فرستادن اگر همه با هم به یاد باشیم ........

 

*********************

ای رو هم آقای جعفریان فرستادن (با مسئولیت محدود)

دیشب به لب نسیم آوای تو بود

در زخم سکوت شهر غوغای تو بود

دیشب به کویر بکر اعماق دلم

بر چهره ی ماسه ها رد پای تو بود

.... این جمعه هم گذشت .

 

۱۳۸٩/۱۱/۸ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط مسعود حرف شما ()

 

مقدمه اول:

اصلا قرار نیست که اصل قضیه را بررسی کنیم  چون با «آل علی هر که در افتاد ور افتاد» و با نگاه کلان‎تر «چراغی را که ایزد برفروزد هر آنکس پف کند ریشش بسوزد».

صحبت در واردات بر این قضیه تاریخی و ماندگار است.

تا به حال «جریان شناسی بوق[1]» را شنیده بودید؟ ریشه این جریان به زمان جنگ‎های صدر اسلام و قبل از آن برمی‎گردد که برگرفته از طبل جنگ برای تهییج سربازان و خبررسانی بوده است. ولی «جریان شناسی بوق» مربوط به عصر تکنولوژی است. همین بوق‎هایی که در شهر خودمان  بیشتر از آدم‎ها ظهور و بروز دارد.

یادم می‎آید «جریان شناسی علامت [‎[2]» را مقام معظم رهبری در بحث آسیب‎شناسی و بدعت‎ها و تحریفات با ادبیاتی متین و زیبا مطرح و مورد بررسی قرار دادند و خدا را شکر دیگر علامتی بی‎دسته پیدا نمی‎شود،[3] حداقل در مشهد خودمان. البته هر کسی علامتی که دارد به خودش مربوط می‎شود اما بعضی علامت‎ها نماد و تجلی دینی و معرفتی روشن به دنبال دارد و فراگیر است.

 

مقدمه بعد از اول:

اصل حرکت های انسان برای رسیدن به آرامش و وجود آرامش برای رسیدن به بی‎نهایت و کمال است. یعنی کسی که در زندگی آرامش و سکون ندارد برای رسیدن به کمال باید راه سختی را بپیماید.

مجلس اباعبدالله علیه السلام نیز از این قضیه مستثنی نیست. یادم می‎‎آید چند سال پیش که در مجلس ذکری شرکت کرده بودم ذاکر اهل بیت روضه می‎خواند و سکوت همه جا را فراگرفته بود سینه زنی که آغاز شد همه آرام، و سرها به پایین، سینه می‎زدند. چند نفری هم به قول میاندارهای جدید، با جمع همراه نبودند. برایم تعجب آور بود، در حین سینه زنی به اشعار فکر می‎کردم، خبر زیادی از قد و  بالا و .... نبود.

این همان موقعی بود که من در مجلس دیگری میاندار بودم و صحبت از هیکل رعنا و .... بود.

نمیدانم کدامیک از دو فضا به اصل حرکت نزدیک‎تر است!!

 

مقدمه یکی مانده به آخر:

جریان شناسی بوق پدیده‎ای نو ظهور با سن کمتر از 15 سال است که وارد هیئات مذهبی شد وهیچ کس جلوگیر آن نیست البته قبل از آن نیز کم و بیش بوده است اما قضیه همان تداخل معنا و مدرنیته بدون بصیرت است.

اگر امروز[4] و قبل از این چهل روز در خیابان بودید می‎دیدید که کوچکترین دسته، بلندگو و بوقی در دست دارد که برای یک خیابان کافی است. حداقل بوق‎های استفاده شده در یک دسته کوچک عزاداری ٨ و بیشترین آن ٢٢ بوق بود. نمی‎دانم تعداد بوق‎ها با تعداد افراد چه تناسبی باید داشته باشد ولی هر چه که هست زیاد شدن آن به خاطر این است که صدا به صدا نمی‎رسد.

بوق از یک طرف، ذاکرین آن چنانی از یک طرف و از همه جالب‎تر اشعاری که به هیج وجه من الوجوه واضح و معنادار نبود.

تصور کنید اگر طبل‎ها و سنج‎ها ، با آهنگشان سینه‎زنان را مدیریت نکنند چه اتفاقی می‎افتد.

مقدمه آخر:

در کربلا بوق‎ها به دست لشکر اباعبدالله علیه السلام نبود، فقط عَلَمی بود که نشان از لثارات الحسین داشت اما صدای کربلا به همه عالم رسید و ملائکه  آسمان‎ها هم گریه کردند.

سینه زن حسین با این سرعت به کجا میروی؟! با چه چیزی می‎روی؟! با چه کسی می‎روی؟! برای چه کسی می‎روی؟!

**********************

 


[1] . بوق قسمتی از دستگاه پخش صداست که صدای گوینده از آن پخش می‎شود.

[2] . علم با علامت متفاوت است. علامت  در دوره رضاخان جزو نمادهای وارداتی است.

علم در جنگ نشان حیات لشکر، نشان اقتدار، تابلوی حضور و مقاوت بوده است به همین دلیل علمدار از قدرتمندترین و بهترین افراد انتخاب می‎شده است که در مواقع بحران نیرو دهنده سربازان باشد. علمدار کربلا، عزیز سیدالشهداء، ابوالفضل العباس است. کسی که وقتی تکه‎ای از علم او را در مقابل یزید علیه اللعنه جزو غنائم قرار می‎دهند سه بار از جای خود بلند میشود و الله اکبر می‎گوید. از او سوال می‎کنند که چرا اینگونه رفتار کردی می‎گوید فقط جای دست او از ضربات در امان بوده است معلوم است تا آخرین لحظه علم را نگه داشته است.

(اللهم احشرنا مع الحسین و اصحابه)

[3] . حدود ۴ سال پیش دسته‎های در ایام عاشورا حرکت می‎کردند که فقط علامت با خود حمل می‎کردند و کسانی که دنبال آنها حرکت می‎کردند فقط علم‎کش‎ها بودند و بس.

[4] . اربعین١۴٣٢.

 

۱۳۸٩/۱۱/٥ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط مسعود حرف شما ()

اصلا نتونستم ازش صرف نظر کنم، از دو حال خارج نیست یا واقعیت داره یا نه، در هر دو صورتش ارتباط دقیقی با پست قبلی داره.

این نکته را متذکر میشوم که من مخالف استفاده از ابزارهای مدرن نیستم اما.....

**************************

    مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه اش کرد و تمیز کردن زمین رو -به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرمهای مربوطه رو واستون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین..»
    مرد جواب داد:
«اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.»مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد.. نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10کیلویی گوجه فرنگی بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگیها رو فروخت.در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه.. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ...
     پنج سال بعد، اون مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ریزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبتشون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد:
«من ایمیل ندارم.»

نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟»
مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت!
********
این مطلب برای من ایمیل شده بود!!
۱۳۸٩/۱۱/٤ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ توسط مسعود حرف شما ()

 

نمی‎دانم دقت کرده‎اید که هر چه در فضای مدرن و مدرنیه غوطه می‎خوریم از فضای معنا فاصله می‎گیریم؟ ارتباط عجیبی بین دنیا و معنا و جود دارد مانند دو کفه ترازو که وقتی یک سنگین می‎شود دیگری به هوا می‎رود.

خیلی‎ها فضای مدرن را با فضای معنا، چنان مخلوط کرده‎اند و چرخانده‎اند که معلوم نیست چه معجونی از آب در آمده است و از چه موادی تشکیل شده است. ذرات و مواد آن دیگر خود را باخته‎اند اگر تخم بلدرچین خام هم در آن باشد اثری از بو و مزه آن نیست.

دسته‎ای با بال معنویت سوار بر مرکب مدرن شده‎اند و چنان می‎تازند که دیگر کسی به گرد آنها نمی‎رسد. تشخیص سوارِ پرنده که بر مرکب مدرن نشسته است کار آسانی نیست  وقتی هم ظهور می‎کند تابلوی «متحجرِ متجدد» را به او می‎چسبانند و در مقابلش حرفی برای گفتن ندارند.

دسته‎ای دیگر با بال مدرن و مدرنیته بر مرکب معنا سوارند و از دینداران سواری می‎کشند. اندک دینداران عام نیز به دنبال آنها می‎روند و به‎به چه‎چه می‎کند. هر چه هست معلوم نیست که چه جوابی برای زمان معنا دارند شاید اصلا معنایی ندارند.

دسته‎ی دیگر بقچه مدرنیته را از بیخ و بن پیچیده‎اند و تکلیف آن را با خود  و خدای خود روشن کرده‎اند. شاید کم باشند ولی نمی‎شود گفت که نیستند.

دسته‎ی دیگر ریشه‎ی معنا را از بیخ و بن کنده‎اند و تکلیف آن را با دنیای خود روشن کرده‎اند. خب اوضاع آنها هم اظهر من الشمس است.

وقتی هیاهو بالا می‎گیرد اوضاع بدتر می‎شود. عده‎ای از معنا، تحجر را گرفته‎اند و پیغام می‎دهند تا کی قرار است مثل عقب‎مانده‎ها رفتار کنید؟ مرکَب تکنولوژی شما را جا می‎گذارد؛ عده‎ای دیگر فریاد می‎کنند مگر می‎شود سوار بر مرکب مدرن شد و دیندار بود؟ میوه مدرنیته غیر از خشم و خشونت و بی‎احساسی  و بی‎دینی نیست. گروهی نیز طبق معمول می‎گویند اگر فضای مدرنیته کار را به آخر می‎رساند هر روز شاهد یک دین جدید نبودیم.

 

اینها بهانه‎ای بود برای گفتن این مطلب:

چندی پیش شنیدیم که قرآن بانکی، در نزدیکی‎هایمان درست کرده‎اند مانند عابر بانک، پول می‎اندازی برای مُرده‎ات قرآن می‎خواند. بالاخره قرآن خواندن، هم وقت می‎خواهد هم بلدی، در این دنیای مدرن که وقت خیلی ارزش دارد و فرصتی برای فراگرفتن زبان دین نیست. البته انگلیسی را مجبور هستیم یاد بگیریم چون زبان بین‎المللی و زبان تجارت است، کار راحتی است. نیت میکنی (مثل فال حافظ اینترنتی) برای فلان مرده، پول می‎اندازی و کلید را فشار میدهی، چقدر راحت! بدون غلط، با صوت زیبا هر کجایی که لازم است می‎خواند، فقط مشکل اینجاست که نمیتواند بعد از قرائت، آن را به مرده فوت کند.

 

جهان مدرن یعنی این: شنیده‎ها حاکیست که ریاست محترم بهشت زهرا  اعلام کرده برای سهولت و آرامش بیشتر خانواده‎ی مرحومین، بصورت آنلاین با دوربین‎های مدار بسته کفن و دفن را انجام می‎دهیم. هم برای خانواده متوفی آرامش دارد یعنی احساس میکنند افراد دیگر خانواده در منزل شاهد آنها بوده و هم درد هستند، و هم برای آنها که در منزل نشسته‎اند و نمی‎توانند در مراسم کفن و دفن شرکت کنند، آنها هم احساس می‎کنند که در قبرستان حضور دارند و در حال عبرت گرفتن و دیدن منزل آخر خود.

چقدر زیباست! عزیزِ انسان می‎میرد، کمی گریه می‎کنیم، با تلفن همراه به آمبولانس خبر می‎دهیم برای بردن جنازه عزیزمان می‎آید و با احترام می‎برد. خودشان به کارشان وارد هستند آن را می‎شویند و غسل و کفن می‎کنند و به خاک می‎سپارند ما هم در منزل بسیار متآثر هستیم ضمنا از طریق تلفن همراه پول را واریز کرده و برای واریز پول قرآن بانک به راننده سفارش می‎کنیم. دور نیست که سیستمی طراحی شود که فوتی هم حواله مرده‎ی ما کند. تازه نگفته‎ام، دستگاهی وجود دارد که از یک طرف مرده را وارد می‎کنند و از طرفه دیگر کفن کرده تحویل می‎گیرند شبیه همین کارواش خودمان!

فیلم بدلها[1] کمی دور از واقعیت ولی شاید عین واقعیت باشد. معلوم نیست چه کسی را باید دوست داشته باشیم، برای که عشق بورزیم، به کدامین سو حرکت کنیم، برای که غصه بخوریم، برای که کار کنیم و برای چه؟

 

آهای انسان دو پا! تا کی خود را مسخره می‎کنی؟! تکنولوژی برای انسان است نه انسان برای تکنولوژی، قرار است هر وقت ما بخواهیم موبایل را صدا کنیم نه هر وقت موبایل بخواهد ما را صدا کند. تکنولوژی برای راحتی انسان است تا با آرامش بتواند به اعلی قله رفیع معرفت و انسانیت و ملکوت حرکت کند نه اینکه در منزل بخوابد و آرامش رختخواب را تجربه کند و تکنولوژی به اعلی قله رفعیش برسد.

 


[1] . فیلم آمریکایی به کارگردانی Jonathan Mostow در 88 دقیقه به دنیایی فانتزی و تخیلی در آینده می‎پردازد. زندگی انسان‎ها به زندگی رباتی تبدیل شده و  رباتها جایگزین انسان می‎گردند، دنیایی که در آن مردم در انزوا در خانه هایشان زندگی می‎کنند و تمامی کارهای آنها از طریق ربات‎های جایگزین انجام می‎پذیرد تا آنها صدمه‎ای نبینند. ربات‎های بی‎نقصی که از نظر شکل ظاهری و فیزیکی و با اندام‎ها و چهره‎هایی فوق العاده زیبا، که تمامی آنچه آنها می‎بینند و انجام می‎دهند را شما در محل استراحت خود می‎بینید و حس می‎کنید یعنی عشق میان ربات‎ها در بدن بدون تحرک انسان فعال می‎شود مانند مرده‎ای که فقط حس می‎کند و حرکتی از خود ندارد. در چنین دنیای ایده آلی خبر از ترس و درد و جنایت و عواقب آنها وجود ندارد، تا اینکه برای اولین بار یک قتل در میان رباتها شکل می گیرد. سازنده و طراح اصلی این رباتها خود در مقطعی از زندگی از این ساخته خود ضربه می‎خورد و سعی بر آن دارد که از همه انسان‎های که از ساخته‎های او استفاده می‎کنند انتقام بگیرد.

 

۱۳۸٩/۱٠/۳٠ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط مسعود حرف شما ()

 

آدمها تو گذشت و بخشش چند دسته‎اند:


١- یه عده هیچ نیازی ندارن و می‎بخشن و گذشت دارن و انتظاری هم ندارن،

                   مثل کسی که دلش از محبت سیرابه و نیاز نداره و محبت می‎کنه و هیچ توقعی از دیگران نداره اگه توقعش برآورده نشه ناراحت نمیشه.

 

٢- یه عده هیچ نیازی ندارن و می‎بخشن و گذشت دارن ولی انتظار دارن،

                   مثل کسی که دلش از محبت سیرابه و نیاز نداره و محبت می‎کنه و از دیگران توقع داره اگه توقعش برآورده نشه ناراحت میشه.

 

٣- یه عده خیلی نیاز دارن و می‎بخشن و گذشت دارن و انتظار هم دارن،

                   مثل کسی که محتاج محبته و محبت میکنه، چشماشو به نیازش میبنده و انتظار داره طرف مقابلش بفهمه و درکش کنه و اگر نفهیمد کلی بهش برمیخوره.

 

۴- یه عده دیگه: نیازمندن و می‎بخشن و گذشت دارن بدون هیچ انتظاری،

                   مثل کسی که در حالیکه واقعاً محتاج محبته، محبت میکنه و دریغ نداره اگر هم طرف مقابلش اهمیتی نداد و بعضی اوقات جوابشو با بی‎محبتی داد ناراحت نمیشه و ....

 

شما جزو کدوم دسته ای؟ اصلا اهل گذشت و بخشش هستی؟

 

۱۳۸٩/۱٠/۱٧ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط مسعود حرف شما ()

اینجا کشور ما نیست اما ایران اسلامی الگوی این کشور زیباست

خجالت نمی کشم اگر بگویم اینجا عشق زیباتر از .....

اینجا کمتر کسی تظاهر به فساد می کند!

کمتر کسی با ظاهرش فریاد میکشد که کیست مرا سوار کند!

کمتر کسی .....

کمتر کسی ......

**********************

روضه الشهداء

فرصتی دوباره نگاهی دوباره روضه الشهداء

فرصتی دوباره نگاهی دوباره روضه الشهداء

فرزند سید حسن نصرالله

فرصتی دوباره نگاهی دوباره روضه الشهداء

 

فرصتی دوباره نگاهی دوباره روضه الشهداء

مقبره شهید عماد مغنیه و شهدای مقاومت

فرصتی دوباره نگاهی دوباره روضه الشهداء

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط مسعود حرف شما ()
http://7asemaniha.persianblog.ir/