ماه

این متن مستقیما ازبخش نظرات، انتخاب شده:

« کاش میشدببینمش لَختی،تاکه بردارد از دلم غم را/

آن کمان ابروان جادو چشم،دوستت دارمِ مجسم را/

ماه اگر در مُحاق هم باشد،بازفرقی نمی کند ماه است/

این ندیدن فقط فزونی داد،لحظه درلحظه اشتیاقم را/     

                                  

محوعکسی شدم که بعداز او،فتح تنهایی ام به دستش بود/

محوآن چشمهای نافذ که، کرده تسخیرقاب خاتم را/

ماه مستور من که مستی بر،پلکهایش دخیل می بندد/

درشراب طهورچشمانش،غسل دادندآب زمزم را/


این شعرفوق العاده زیبا از دوستم خانم زارع هست.امیدوارم ازینکه شعرشو منتشرکردم ناراحت نشه ».

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤
تگ ها :

گفتگوی شکلاتی

کلاس مهارتهای زندگی مشترکه.استاد یه سوال جنجالی پرسید: اگر از شوهرتون ناراحت شدید و خواستید بهش تذکر بدید چیکار می کنید؟

-  براش مسیج میدم: حالا صب بده، به موقع حالتو میگیرم

-  همچین سرش جیغ میزنم تا بفهمه غلط زیادی کرده

-  گریه می کنم.چون به این نتیجه رسیدم که من خیلی بدبختم و شوهرم درکم نمیکنه.باید خودش بفهمه کارش غلط بوده نه این که من بگم.

-  با چنگال فرو می کنم تو بازوش

( یه عده هورا کشیدن و گفتن: دمت گرم)

    

-  براش نامه می نویسم و میذارم تو جیبش تا بعدا وقتی رفت سرکار بخوندش.دوست ندارم جلوی من نامه رو بخونه آخه ممکنه خجالت بکشه...نامزدم شکلات توت فرنگی رو خیلی دوست داره.یه شکلاتم میذارم لای نامه.توی نامه می نویسم که خیلی دوستش دارم، بهش افتخار می کنم،... و میگم یه چیز کوچولو دلخورم کرده و خییییییییلی خلاصه احساسمو میگم.بیشتر ازین نمی تونم توضیح بدم چون بقیه نامه خصوصیه

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٦
تگ ها :

رفتارهای ما و ....

اهل سیاست بازی نیستم و اساسا سیاست بازان را دوست ندارم.

سیاست را در منش و رفتار امیر مومنان علی علیه السلام جستجو میکنم و از حرف دیگران هراسی ندارم.

عکس زیر فرصتی دوباره برای نگاهی دوباره به رفتارهای کنونی و گذشته ماست، به دور از توجیه و .....

 

رفتار ما ...

 

در جریان یک تظاهرات در برزیل، یک ژنرال دستور داد: لطفا جنگ نکنید، نه روز تولد من ...

سپس یکی از معترضان او را اینگونه سورپرایز کرد

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢۸
تگ ها : رفتارهای ما

خودش فریاد بزند .....

اینها چه می کنند

       روزی ده‎ها بار شاهد این صحنه‎ها هستیم

            زن و مرد کوچک و بزرگه

                   دستش را به آن سو دراز کرده تا چه بگوید، یا، تا که بگوید

            پیغام نمی‎دهد، نمی‎خواهد که بدهد؛

می‎خواهد خودش بگوید خودش فریاد بزند بدون واسطه

 فرصتی دوباره نگاهی دوباره خودش فریاد بزند

 

گویی که از راه دور نمی‎شنود، چرا، می‎شنود

       او می‎خواهد نزدیکتر بیاید تا آنجا که می‎شود

               خودش بگوید خودش فریاد بزند بدون واسطه

درد دل کند، حرف دل بزند،

        بگوید که چه می‎خواهد، چه نمی‎خواهد، 

                نمک سفره‎اش را بخواهد

 فرصتی دوباره نگاهی دوباره خودش فریاد بزند

خودش فریاد بزند بدون واسطه

که او را هم بطلبد

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۳

فرصتی برای نگاهی دوباره

وقتی اومدم سرمیز ناخواسته نگاهم به بشقابش افتاد.

سه تا خیار سه تا گوجه سه تا عسل سه تا مربا، سه تا پنیر مثلثی، سه تا کره ، یک شیر؛ رفتم تو فکر. خدایا چرا؟

لاغر بود و قد کوتاه، اصلا برام معنی نداشت با این هیکل اینقدر برا صبحونه چیز برداشه باشه. تعجبم وقتی زیاد شد که دیدم پسر 13 ساله اش هم همین اندازه توی بشقابش ریخته؛

داشتم شاخ در میاوردم ، آخه چرا؟!! مگه وقتی آدم پول یه سفر عمره رو میده و صبحونه میتونه هر چقدر برداره، باید اینطوری به غذا حمله کنه؟!!

یه لیوان چایی ریخت و گذاشت سرد شه، خیار و  با پوست خرد کرد گوجه هم همینطور، پنیرا رو  باز کرد و شروع کرد.

منم همون یه خیار و گوجه رو خرد کردم و شروع کردم.

ذهنم دائم مشغول بود، هی میخواستم خودمو منصرف کنم و نگاه نکنم نمیشد، خیلی خودمو نگه داشتم چیزی نگم، بغل دستیهام داشتن نگاه میکردن، آخرهای خوردنم بود، یه خورده خیار و گوجه مونده بود، پنیرم تموم شد، آروم بلند شدم و رفتم سمت میز پذیرایی.

کیفم و روی میز گذاشتم یعنی بر میگردم، ترسیدم ته گوجه و خیار و خالی کنن تو سفره، یه پنیر آوردم تا صندلی رو کشیدم جلو.

یه دفعه یه اتفاق جالبی افتاد.

یه نگاهی به من کرد و با لهجه شیرین ترکی گفت:

ببخشید حاج آقا شما چرا بلند شدید؟ مگه این جا این همه خیار و گوجه و پنیر نیست، مگه آدم چقدر میتونه بخوره، اینارو آورده بودم که دیگه کسی نخواد وسط صبحونه از جاش بلند شه!

هنوز جمله‎اش تموم نشده بود، دیدم دست‎های کوچک پسر سیزده ساله بشقابم را از پنیر، و خیار و گوجه پرکرد.

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٥

معلم

واقعا این شعر که نمیدونم کی سروده نگاهی دیگه ایجاد میکنه، خصوصا برای اونایی که اسمشونو میذارن معلم

********

بچه ها لال شوید بی ادب ها ساکت

          سخت آشفته و غمگین بودم…

به خودم می گفتم:  

      بچه ها تنبل و بد اخلاقند

      دست کم میگیرند

      درس و مشق خود را…

      باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

      و نخندم اصلا

            تا بترسند از من

                و حسابی ببرند…

      خط کشی آوردم،

           در هوا چرخاندم...

چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود

      بر سرش داد زدم...

سومی می لرزید...

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید...

        ” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

        " به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند؛ ” ما نوشتیم آقا ”

باز کن دستت را...

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد...

                    گوشه ی صورت او قرمز شد

        هق هقی کرد و سپس ساکت شد...

همچنان می گریید...

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……

          گفت : آقا ایناهاش،
          دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند...

خجل و دل نگران،

منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای،

یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،

گفت : لطفی بکنید،

    و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

        وقتی از مدرسه برمی گشته

        به زمین افتاده

       بچه ی سر به هوا،

      یا که دعوا کرده

      قصه ای ساخته است

      زیر ابرو وکنارچشمش،

               متورم شده است

               درد سختی دارد،

      می بریمش دکتر

      با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک...

    غرق اندوه و تاثرگشتم

    منِ شرمنده معلم بودم

    لیک آن کودک خرد وکوچک

    این چنین درس بزرگی می داد

    بی کتاب ودفتر ….

    من چه کوچک بودم

    او چه اندازه بزرگ

    به پدر نیز نگفت

    آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

    عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

    او به من یاد بداد درس زیبایی را...

    که به هنگامه ی خشم

    نه به دل تصمیمی

    نه به لب دستوری

    نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من

    عصبانی باشم

    با محبت شاید،

    گرهی بگشایم

    با خشونت هرگز...

    با خشونت هرگز...

    با خشونت هرگز...

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٦
تگ ها : معلم

ظاهر و باطن

این عالم بعضی وقتا خودشو یه جور دیگه نشون میده

                          و اونی که ظهور میکنه با اونی که هست فرق داره؛

من از این چیزها کلی تعجب میکنم و ذهنم در گیر میشه؛

 

چطور ممکنه اونی که ظاهرش و یا حتی باطنش سیاهه و تاریک،  بتونه سیاهی رو سفید کنه؟

 

مگه میشه با سیاهی، سیاهی رو از بین برد؟


پاک کردن سیاهی با سیاهی

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٤
تگ ها : ظاهر و باطن

کلید زندگی 1

«تغییر می کنیم یا ...»

 

 

یکی از مهمترین سوالات برای زندگی مشترک و موفق این است که:

 

«ما آدمها، تغییر می دهیم یا تغییر می کنیم؟»

 

 

*************

 

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٠
تگ ها : کلید زندگی

پرواز تا بی‎نهایت

 

پرواز تا بینهایت

 

 مگر می‎شود تمیز شده باشی و حسش نکنی؟

 

 

 وقتی بوی دفتر و کتابِ اولِ مهر، بعد از این همه سال هنوز در قلبت شعف‎انگیز است، مگر می‎شود دفتر زندگی‎ات نو شو و سرمست بویش نباشی؟

     من تمیزی این جنس را امروز حس کردم ....

              در بازگشت از جمرات .....

                       یک سبکی و شادی عمیق ......

بنده خدا

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۸

ترنم محبت

ترنم محبت

 

روبروی این خانه که می‎نشینی مثل پرکاهی،

 

                انگار که بی وزن می‎شوی؛

 

رنج‎ها، دغدغه‎ها، درخواست‎ها همگی از یادت می‎رود؛

 

دوست داری ساعت‎ها تماشایش کنی و لب جز به تسبیحش نگشایی؛

 

               انگار باورت می‎شود که او مهربانترین است ......

 

بنده خدا

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۸
تگ ها : ترنم محبت

شروع زندگی، امتداد زندگی

شروع کردن یک زندگی با همه مشکلاتش آسان است چون زود می‎گذرد.

بعضی اوقات شروع زندگی با یک نگاه است، بعضی اوقات با یک تلفن و بعضی اوقات بر اساس یک نیاز...

 

در هر صورت آغاز میشود.

 

شروع زندگی آسان است اما نگه داشتن و ادامه آن مشکل و سخت، چون دیگر قرار نیست تمام شود.

زندگی امر کردن نیست، زندگی فقط بپذیر نیست، زندگی فقط پذیرفتن نیز نیست، زندگی فقط مرد بودن نیست همانطور که فقط زن بودن نیست. می‎توان امر کرد و دیگری گوش کند، می‎شود  بگوید و دیگری بپذیرد، می‎شود فقط مرد بود، می‎شود فقط زن بود، اما هیچ‎کدام یک از اینها زندگی نیست.

خیلی از ما خیال می‎کنیم که امر کردن و پذیرفتن و من بودن، مردی است و پذیرفته شدن و تو بودن زنی است و آن است که  زندگی را امتداد میدهد، اما ، زندگی ادامه داشته و دارد . تمام اینها را بدون محبت نیز می‎شود انجام داد. با «من» و با «تو» زندگی آغاز میشود.  و با «ما» امتداد پیدا می‎کند

محبت است که زندگی را امتداد می‎دهد. محبت در «ما» تجلی می‎کند. دوست داشتن، امر کردنی نیست، دوست داشتن پذیرفتنی نیز نیست، گفتنی هم نیست، بودنی است؛ محبت، یافتنی است، یاد دادنی نیست؛ محبت در معادله منطق قرار ندارد، با منطق شروع می‎شود و از آن عبور می‎کند.

 

باید دوست داشت تا محبت تجلی کند؛

 

دوست داشتن احساس رنگین کمانی است که در آن دروغ و زرنگی جای ندارد.

دوست داشتن احساس زیبایی است که با کوتاهی قد و وزن، زشت نمی‎شود.

دوست داشتن احساس خورشید بودن است که به همه نور میدهد نیاز به رنگ کردن گردی صورتش ندارد.

دوست داشتن احساس قدرتی است که بودنش لذت بخش است.

دوست داشتن احساس ثروتی است که نیاز در پیش آن هرچند حضور دارد ولی رنگی ندارد.

 

به جای یاد دادن محبت باید محبت کردن را آموخت و دیگر هیچ.

 

دوست داشتن احساس سایه‎ای است که اگر نباشد آفتابِ دیگران انسان را می‎سوزاند.

اما؛

خیلی از ما در حالی زندگی می‎کنیم که در سایه دیگری در حرکتیم.

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٩

زاویه دید متفاوت

وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج می شکند، یک زندگی به پایان می رسد.


وقتی تخم مرغ به وسیله نیروئی از داخل می شکند، یک زندگی آغاز می شود.


تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز می شود.

 

به نقل:http://daneshforum.ir/

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٦
تگ ها : زاویه دید

لطیفه ای که کل جهان اینترنت را برانگیخت

این مطلب رو از زاویه دید متفاوت نگاه کنید به نظر جالب میاد:
چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های امریکا در برداشت. ترجمه ی فارسی جوک به شکل زیر است:
 
 
مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف آنها میدود و با سگ درگیر میشود. سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه را نجات میدهد. پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و میگوید: «تو یک قهرمانی»
فردا در روزنامه ها می نویسند:
یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد
اما آن مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم
پس روزنامه های صبح می نویسند:
آمریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد.
آن مرد دوباره میگوید: من آمریکایی نیستم
از او میپرسند: خب پس تو کجایی هستی؟
«من ایرانی هستم»
فردای آن روز روزنامه ها این طور می نویسند:
یک تند روی مسلمان سگ بی گناه آمریکایی را کشت!

 

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٥
تگ ها :

کل دنیای قابل درک برای انسانها تا سال 2012

رحم الله امرء من این و فی این و الی این

http://htwins.net/scale2

 

در صفحه ای که باز می شود پس از استارت، اسکرول پایین تصویر را به سمت چپ و راست ببرید

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٧

این الرجبیون؟

بخشی از سفارشات مرحوم قاضی رحمه الله علیه

و اما دستورالعمل این سه ماه:

«1- بر شما باد به اینکه نمازهای فریضۀ خود را با نوافل آن که مجموعاً پنجاه و یک رکعت است، در بهترین اوقاتشان انجام دهید؛ و اگر نتوانستید چهل و چهار رکعت آنرا بجا بیاورید.
چنانچه باز هم شواغل دنیا شما را بازداشت، حتماً نافلۀ ظهر را که به او «صلوة أوّابین» می گویند، انجام بدهید.
و نماز ظهر را هم در وقت فضیلت انجام دهید که در قرآن بدان تأکید شده و مراد از صلوة وُسطی» همان نماز ظهر است.
2- و امّا در مورد نافلۀ شب بخصوص باید بدانید که: انجام دادن آن در نظر مؤمنین و سالکان حضرت معبود از واجبات است و هیچ چاره ای جز أتیان آن نیست! و تعجّب است از کسانی که قصد رسیدن به مرتبه ای از مراتب کمال را داشته ولی به قیام شب و انجام نوافل آن بی توجّه هستند!.
و ما هیچگاه ندیده و نشنیده ایم که احدی به یک مرحله و مرتبه ای از کمال راه یافته باشد مگر بواسطۀ برپاداری نماز شب!.»
«3- وَ عَلیکُمْ بِقرائةِ الْقرآنِ الْکریم فی اللَیل بِالصوتِ الْحَسَنِ الْحزین، فهُوَ شرابُ الْمُؤمنین.
4- وَ علیکُمْ بالتزام الْأوْراد الْمعْتادَة التی هی بید کُلِّ واحدٍ منْکُمْ. وَ السّجْدَةِ الْمَعهُودَةِ مِنْ 500 إلی 1000.»
«3- بر شما باد به قرائت قرآن کریم در نافله های شب که انسان را حرکت داده، سیر او را سریع می نماید و برای او بسیار مفید است. تغنّی به قرآن، انسان را بخدا نزدیک می کند! بخلاف غنای محرم که آدمی را به لهو می کشاند. پس تا می توانید در شبها قرائت قرآن کنید، چرا که قرائت قرآن شراب مؤمنین است.
4- بر شما باد اینکه: به انجام دادن اوراد و أذکاری که هر یک از شما بعنوان دستور در دست دارید، ملتزم و متعهد باشید!.
و بر شما باد به مداومت سجدۀ یونسیّه و گفتن ذکر یونسیّه: «لا إلهَ إلا أنتَ سُبحانکَ إنی کُنْتُ مِن الظالمین» در سجده از پانصد تا هزار مرتبه.»
«5- وَ زیارَة المشْهد الْمعظَّم الْأعظم کُل یومٍ. و‌ إتیانُ الْمساجدِ الْمعظَّمَة ما أمْکنَ. وَ کذا سائِرَ الْمساجدِ. فَإنَّ الْمُؤْمن فی الْمسجد کالسَّمَکة فی المآءِ.
6- وَ لا تترُکوا بَعدَ الصلواتِ الْمفروضاتِ تسبیحةَ الصِّدیقة صلواتُ اللهِ علیها، فإنَّها مِنَ الذِّکْر الکبیر. وَ لا أقَلَّ فی کلِّ مَجْلِسٍ دوْرَةٌ.»
«5- بر شما باد به زیارت مشهد اعظم، که مراد همان حرم مطهر امیرالمؤمنین و قبر نورانی آن بزرگوار است. و نیز سایر مشاهد مشرفۀ اهل البیت علیْهم السلام و مساجد معظمه مانند: مسجد الحرام، مسجد النبی، مسجد کوفه، مسجد سهله و بطور کلی هر مسجدی از مساجد! زیرا مؤمن در مسجد، همانند ماهی است در آب دریا!.
6- و هیچگاه پس از نمازهای واجب خود، تسبیحات حضرت صدیقه صلَوات الله علیها را ترک ننمائید، زیرا این تسبیحات، یکی از انواع «ذکر کبیر» شمرده شده است.»
«7- وَ مِنَ اللازمِ الْمُهمَّ الدُّعآءُ لفرجِ الْحجَّة صَلواتُ اللهِ عَلیهِ فی قُنوتِ الْوتر. بَل فی کُلِّ یومٍ و فی جمیع الدَّعوات.
8- وَ قراءةُ الْجامعة فی یومِ الجُمُعة أعْنی الجامعةَ الْمعروفَةَ الْمشروحَة.
9- وَ لا تَکونُ التلاؤَة أقلَّ مِنْ جزْءٍ.»
«7- یکی از وظائف مهم و لازم برای سالک إلی الله، دعا برای فرج حضرت حجّت صلوات الله علیه در قنوت «وَتْر» است. بلکه باید در هر روز و در همۀ اوقات و همۀ دعاها، برای فرج آن بزرگوار دعا نمود.
8- و یکی دیگر از وظائف لازم و مهم، قرائت زیارت جامعه، معروف به «جامعۀ کبیره» در روز جمعه است.
9- لازم است که قرائت قرآن حتماً کمتر از یک جزء نباشد.»
«10- وَ أکْثروا منْ زیارة الإخوان الأبرار؛ فإنهمْ الاخْوانُ فی الطریق وَ الرَّفیقُ فی المضیق.
11- وَ زیارة القبور فی النَّهار غبّاً وَ لا تزورُوا لیْلاً.
مَا لنا..... وَ للدُّنْیا؟! قَدْ غرَّتْنا! وَ شَغلتْنا وَ اسْتهوَتنا وَ لیْسَتْ لَنا!!.
فَطوبی لرجالٍ أبْدانُهمْ فی الناسوت وَ قلوبُهُمْ فی اللاهوتِ.... اولئک الأقلونَ عدَداً...... وَ الأکْثرونَ مَدَداً..... أقولُ ما تسْمعونَ. وَ أَسْتغفرُالله.»
«10- تا می توانید بسیار به دیدار و زیارت برادران نیکوکار خود بشتابید، چرا که براستی آنها برادرانی هستند واقعی که در تمام مسیر، همراه انسانند و با رفاقت خویش، آدمی را از کریوه های نفس و تنگناها و عقبات آن عبور می دهند!.
11- به زیارت اهل قبور ملتزم باشید ولی نه بصورت مداوم و همه روزه (مثلاً در هفته، یک روز انجام بگیرد) و نباید زیارت قبور در شب واقع گردد.
ما را با دنیا چه کار؟! براستی دنیا ما را فریب داده، به پستی و ذلّت کشانید! ما را از مقام عزت و رفعت پائین آورد! و دنیا پست تر از آنست که برای ما هدف قرار گیرد! پس آن را برای اهل دنیا واگذارید!!.
پس به به! خوشا بحال آن مردانی که بدنهای آنان در این عالم خاکی است ولی قلوبشان در عالم لاهوت، یعنی در عالم احدیت و واحدیّت و عزّ پروردگار در پرواز می باشد!.
و این افراد، اگر چه از نظر تعداد بسیار کم هستند ولیکن از نظر قوّت و مدد و از جهت واقعیت و اصالت و حقیقت دارای اکثریت می باشند.
من می گویم آنچه را که شما می شنوید و از ذات اقدس حضرت حق طلب مغفرت می نمایم.» (1357 ه ق)
این دستوراتی است که مرحوم قاضی به شاگردان خود داده است، و رفقا این دستورات را در این سه ماه انجام می دهند؛ البته این اعمال را در حد امکان، هر کسی که نمی تواند هر روز را روزه بگیرد حتی الامکان 5 روز از رجب و 10 روز از شعبان را بگیرد، خلاصه بحسب ملاحظه مزاج و قوه و حال و استعداد بگیرد.
و قراءة القرآن در شب علی حد قدرة.
اگر می توانی نخواب و اگر کسی نمی تواند همه شب را نخوابد، صب باشد، صب یعنی جگر سوخته، بیدار خوابی کند، شب زود بخوابد و سعی کند بیدار خواب کند طوری که بدن استراحت خود را بگیرد.
مرحوم قاضی اول شب می خوابیدند بعد نماز می خواندند و بعد می خوابیدند و باز نماز می خواندند، همینطور تا دو ساعت به اذان که دیگر نمی خوابیدند، مرحوم آخوند 3 ساعت به اذان صبح بیدار بودند، اگر نافله شب را بجا نیاورید فائده ندارد و عرفان معنی ندارد.
عرفان به عمل است نه به گفتن!

اللهم صل علی محمد و علی محمد

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٩

ظهور .....

یک بررسی خیلی سرپایی خیلی چیزا حالی انسان میکنه

مثل اینکه ای بابا:


کلی پول به این و اون قرض دادیم که حالا یا سرموقع میدن یا میکشن و میدن،

این هیچی، کلی پول خورد بدهکار مردمیم،

کلی نماز قضا روهم تلنبار شده داریم،

خداوکیلی روزی پنجاه آیه قرآنمون هم که نخوندیم،

این همه سفارش کردن که اگه دنیا میخای نماز شب بخون، آخرت میخای نماز شب بخون، ولی فقط همت و توفیقشو از خدا خواستیم.

با اینکه کلی زور میزنیم نماز و اول وقت بخونیم تا راه میفتیم برا وضو، نیم ساعت از اذان گذشته؛

ارباب رجوعم که هیچ، کلی با بی حالی جواب میدیم، چشمشون کور دقت کنن به نامه‎ها و اطلاعیه ها و پیامهای ما که دادیم ببینن چی می‎گیم.

حرمم که باید منتظر شیم عیدی بشه وفاتی بشه برا تبریک و تسلیت بریم خدمت آقا.

دائمم داریم غر میزنیم که بی‎دینا پول ما رو خوردن، به اسلام و مسلمین ضربه مهلک زدن و اگه آمریکا نفهمی کنه و حمله کنه وضعیت چی میشه.

 

اینارو که یه خورده دقت میکنیم، میبینم خیلی کار داریم، ظهور یه خورده نزدیک نباشه بهتره، ما که آماده نیستیم، ساکمون مثل ساک استخر بسته‎اس اما خودمون آمادگی شنا نداریم، یعنی داریم، خیلی کار داریم که فرصت میخاد مرتبش کنیم.

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
تگ ها : ظهور

توسل برای کودکان

کتاب باران با مفهوم توسل برای کودکان

 

مجموعه نقطه نقطه شبکه مفاهیم دینی

کتاب رنگ آمیزی باران برای کودکان

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳

باران شروع شده بود.

 یک انشای زیبا:

آسمان ابری نیست. شب است. آسمان سفید و قرمز میشود. رعد و برقی شب را روز میکند.

آسمان دیگر آبی نیست. ابرها به هم میخورند و نم نم باران را از بویش میفهمم.

رعد و برقی ابرها را بیشتر به هم میزند. باران شرشر می بارد. چاه می گیرد و  باران دور چاه پر میشود.

چاله ها پر از آب می شود. چرخ های ماشینها در گودالهای آب می افتد و آب را به اطراف می پاشد.

باران خاک را به گل تبدیل می کند. کرم ها از خاک بیرون می آیند.

انگار ابرها به خاطر درختان که پیر شده اند و می میرند، گریه می کنند.

در دفتر روزانه ام می نویسم:

 

          «باران شروع شده بود، باران چقدر زیباست، خدا چقدر مهربان است»

 

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠

حبیب و ما ادراک ...

گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود

تنها تر از مسیح، کسی بر صلیب بود

 

سرها رسید از پی هم، هچو سیب سرخ

اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!

 

مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما

تنها همین، چقدر پیامش غریب بود

 

مولا نوشته بود: بیا، دیر می شود

آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود

 

مکتوب می رسید فراوان، ولی دریغ

خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود

 

اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش

اما حبیب جوهرش امن یجیب بود

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧

مرز بدون مرز

بعضی آدما برای خودشون مرز تعیین میکنن وقتی دیگران بهشون نگاه میکنن اینطوری میبینن که این مرزها یه خورده عجیبه

شاید هم این مرزها با تمام سیم خاردارهاش برای همه سخت و درد آور باشه حتی برای خود آدم ، اما وقتی خدایی بزرگ رو شاهد کشیدن مرزها میکنی اوضاع فرق میکنه.

خودش حدود مرز رو تعین میکنه خودش نظارت میکنه خودش ....

و جالب اینه که دیگه خودت نمیتونی کاری کنی؛

خودت شروع کردی ولی خودش تموم میکنه دیگه هیج کاری از دستت بر نمیاد.

 

هر چی میگی نکنه من اشتباه کردم بذار بگم که ....

جواب میرسه به من واگذار کردی، اگر کردی حرف نزن، راه خودتو برو تا ...

اگه قراره درست بشه من ....

بدون اجازه، بدون ....

 

فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فِیهَا أَحَدًا فَلَا تَدْخُلُوهَا حَتَّى یُؤْذَنَ لَکُمْ وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَى لَکُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ

  
نویسنده : مسعود ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧

← صفحه بعد