خدا را شکر که نه سیاست خوانده ام و نه سیاست امثال منی را برمیتابد ولی هر چه که هستم مسلمانم و شیعه، در این شکی ندارم و نخواهم گذاشت شکی بیاید.

در این شلوغی سیاه و سفید و سبز و سرخ چه کسانی که بیکار ننشستند و تیشه بر نگرفتند و بر هر چه رنگ است نزدند، کسانی که هیچ رنگی را نمیپسندند الا رنگ خودشان، ایکاش میتوانستم بگویم که، بیرون از ما، قلب ما را نشانه رفته اند، و ما در درون آب به دنبال آب میگردیم. کار به جایی رسیده که هر چه داریم در بر باد گذاشتند تا هر چه که زور دارد به هوا کند که میکند.

همین سر کوچه خودمان، همین بغل، صاحب مغازه ای دین را به حراج گذاشته بود. البته من نخریدم یکی هدیه داد در کاغذ نوشته بود تایپ شده هم بود. میگفت که اهل گفتمان است باید سر میز مناظره بنشینیم و گفتگو کنیم اما هر چه کردیم و هر کجا که گفتیم نیامد که نیامد.

این شبهاتی که میبنید از یک وهابی نیست از یک شیعه است ولی هر چه هست پاسخی دارد که مرا به شیعه بودنم پایبند میکند البته من نمیدانم او از کدامیک از هفتادودو فرقه است شاید چون الان چون بازار تولید فرقه داغ است .....

این مطالب فضای مقایسه ای بین دو تفکر را نشان میدهد هر کسی باید خود را ارزیابی کند که ببیند آیا باد به سمت او آمده و آیا چیزی به حراج برده است؟

از باب اینکه معتقدم نویسنده این نامه داخل در این هفتاده و دو فرقه نیست آن را در وبلاگ دیگری گذاشته ام ، ١۶ شبهه با ١۶ پاسخ.

دستنوشته های حج و عمره

http://haj-omre.persianblog.ir/

 

 

۱۳۸۸/۱٠/٢٦ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات ()

 

این هم فرستاده محمد حسین جعفریان عصر جمعه، عصر انتظار ....

 

               به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد

                                       بگو، تا انتظار این است اسبی زین نخواهد شد

همش تقصیر خودمونه ......

 

                طی شد تمام مدت عمرم به انتظار

                                     این جمعه هم گذشت و ندیدیم آن نگار


 

۱۳۸۸/۱٠/٢٦ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات ()

 

این مطالب رو هم بزرگواریی که محبت دارن و به ما سر زدن توی قسمت نظرات گذاشته بودن

در این ده روز اول محرم یکی از ابیاتی که خیلی منو متاثر می کرد این بود:

ای امید خیمه هایم          خیز و کاری کن برادر!

             ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار

                                                برخیز چه  پیشامده این  بار علمدار

             گیریم که دست و علم و مشک بیفتد

                                                برخیز  ، فدای  سرت،  انگار  نه  انگار

 

ذهن زیبا [http://www.zm66g.iranblog.com/]

  **********************

                     از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست

                                                 فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟

                    از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید

                                                 انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟

********************

 مرثیه  ام البنین :

     "بمن خبر رسید فرزندم را ضربت بسر رسید در حالیکه دست او را بریده بودند

                    اگر شمشیر دست تو بود کسی نزدیک تو نمی شد .. "

[http://mari20.persianblog.ir]

 

۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات ()

این دو بیتی رو  محمد حسین جعفریان روز تاسوعا برام فرستاده میخواستم بذارم تو قسمتی که براش درست کردم (این جمعه هم گذشت ، تو اما نیامدی) دلم نیومد خیلی قشنگه:

 

                             تو با تیری میان چشمهایت

                                              چه می دانی زمین خوردن چگونه است ...

                             و یا مشکی به دندان ،‌ تشنه ، بی دست

                                            زپشت اسب افتادن چگونه است .....

 

۱۳۸۸/۱٠/٧ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات ()

میگن عشق توی دنیا محقق نمیشه چون اولاً اساساً چیزی به نام عشق تو فضای انسانی وجود نداره ، ثانیاً اگر هم گفته بشه مسامحه است.

نکته ی دیگه ای هم هست که: اگر عشق محقق بشه دیگه عشق نیست یعنی وقتی عاشق و معشوق به هم میرسن دیگه عشق تموم میشه و دیگه نیستن و دیگه اینکه وقتی عاشق و معشوق به هم میرسن اصلاً قابل تشخیص نیست که کدوم عاشق اون یکیه، و کدومشون قرار فدایی اون یکی بشه.

داشتم قضایای عاشورا رو بررسی میکردم بعضی صحنه‎ها تجلی همین مسأله است:

«عشق به معنای واقعی»

 

این دو تصویر رو ببیند:

یک نفر از کوچیکی برای فداشدن برای یه نفر دیگه بزرگ میشه، هر کاری، هر جایی، هر رفتاری، هر تربیتی همه به اون جهتی حرکت میکنه که قراره برای داداشش جونشو بده، نه یکی دو سال بلکه ٣٣ سال تمرین و ...، عاشقِ عاشق ...

توی لحظات آخر میاد پیش معشوقش میگه: دیگه سینه‎ام تنگ شده، بذار برم جونمو برات بدم، بذار برم بجنگم تا حالا صبر کردم، نه یک سال و دو سال بلکه چند سال، تمام زندگیم؛ همه رفتن، دوستا ، برادرا ، داداشا ...

       میشنوه که: میشه برای بچه‎ها آب بیاری؟

دیگه فکر هم نمیکنه ، در حالی که میدونه چه اتفاقی میفته، سرشو میندازه پایین میره سمت خیمه‎ی خودش، مشکش و با علَم که نشونی علمداریشه بر میداره و راه میفته و ... خدا حافظ!!

خودشو فدای داداشش میکنه.

 

یه نفر دیگه چشمش به تمام هستی بازه، همه چیز رو میدونه، حرف بی جا نمیزنه، با کسی شوخی نداره ، متصل به بینهایته، آخه امامه، معشوق برادرشه

اما نمیدونم چرا بارها و بارها توی این چند روز محرم به همون فدایی میگه:

«بنفسی انت، بنفسی انت»

قربونت برم ، فدات شم

این دو تا هم به هم نمیرسن!!

۱۳۸۸/۱٠/٧ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات ()
تگ ها: بنفسی انت

بعضیا فقط و فقط گریه میکنن زیاد هم کاری به بعدش ندارن البته شکی توش نیست که اوضاع اینجور آدما خوبه؛

بعضیای دیگه فقط فکر میکنن که باید گریه کنن یا نه ، بعدش هم به این نتیجه میرسن که حدود هزار و خورده ای سال گذشته گریه که معنی نداره ، این همه آدم تو عالم میمیرن اینقدر هم کش پیدا نمیکنه، البته شکی توش نیست که خدا باید به اینجور آدما خیلی رحم کنه؛

 

یه جماعت سومی هم هستن که فکر میکنن باید گریه کنن، میدونن برای چی گریه میکنن و چرا باید هر سال این کار و انجام بدن، این آدما از اونایی هستن که باید بهشون غبطه خورد هم تو این دنیا هم تو اون دنیا.

ما تو کدوم دسته ایم؟!!

 

 

۱۳۸۸/٩/٢٩ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات ()

عرفه مال ماست!

امروز بخشیده شدم به کسی هم ربطی ندارد، مربوط به من و اوست. نیازی هم ندارم که دیگران باور کنند یا نکنند، آنکه باید باور می کرد خودم بودم که هستم.

اولین گناه بنده که بعد از عرفه فکر می کند که خدا او را بخشیده یا نه،‌ همان شکی است که به خدا کرده، منکه خیالم از خدا راحت است.

مردم هم اگر کسی حقی برگردن من دارد بگوید تا فکری کنم.

۱۳۸۸/٩/٩ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات ()

 

امان از دست آدم های خاکی!!!

یکی در حالی که آسمانی است، لباس خاکی خود را کنده و به آسمان پرواز میکند؛

دیگری در حالی که آسمانی است، حتی لباس خاکی خود را نمی تکاند تا شاید کمی از وزنش کم شده بتواند حرکتی کند؛

 

   عجیب است که وقتی لباس خاکی را به تن کرده ایم از در آوردنش خجالت می کشیم؛

شاید فکر می کنیم دیگران ما را می بینند و به ما می خندند ....

 

۱۳۸۸/٩/٩ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات ()
تگ ها: لباس خاکی

 

فأین تذهبون؟

 

قلبم درد می‎کند موهایم سرم ریخته و دست‎هایم زخم شده. مدتی که در اینجا نبودم آرامش بیشتری داشتم خیلی  از دردها را احساس نمی‎کردم شاید صورت مسأله را پاک کرده بودم، نمی‎‎دانم.

طبق معمول بدون وقفه حرف میزنم، کلمات بدون فاصله با شور  و احساس پشت سرهم ردیف می‎شود چون خودم به حرفهایم اعتقاد دارم احساس می‎کنم در دل بچه‎های کلاس می‎نشیند، هر چه در دل دارم بیرون می‎ریزم. غصه‎های بی‎دینی مردم، غصه‎های کم‎کاری امثال من، غصه‎های تهاجم  غرب به کشور، به اسلام، داد می‎کشم که: وقتی به جوان‎ها نگاه می‎کنم دلم می‎سوزد، اصلا حواسشان به اطرافشان نیست. انگار نه انگار که سیل بی‎دینی به نام اسلام همه‎ی ما را غرق کرده است؛

تقریبا کسی پلک هم نمیزند، هر از چند گاهی صدایی از بین بچه‎ها به گوش  می‎رسد که: وای! پس این کار ما نیز مطابق نظر اسلام نیست؟!!!

با حسرت به من نگاه می‎کنند اینجا مهد تشیع است و من با تمام وجود به آن افتخار می‎کنم درد دل‎ها به اوج خود رسیده فقط کافیست کسی بگوید: السلام علیک یا ابا عبدالله؛

          گریه همه در می‎آید.

زنگ می‎خورد، کاغذ و دفتر را جمع می‎کنم و از کلاس بیرون می‎روم. در راه‎پله‎ها صدایی مرا متوقف می‎کند. ببخشید استاد یه لحظه!!

بفرمایید!

    یه مشورت میخواستم؛

(طبق معمول) اگر بلد باشم در خدمتم.

    شوهرم از یک نفر پول میخواهد حکم جلب هم دارد چندین بار به دنبال او رفته. کار به اینجا رسیده که ما را تهدید کرده است. خیلی نگران هستم. صدای ما به هیچ جایی نمیرسد!!

مگر چقدر است؟

    300 هزار تومان.

با تعجب سوال می‎کنم: شوهر شما ایرانی است؟!

    مکث می‎کند و : « نه »

حرفی برای گفتن ندارم. بغض کرده پشت ماشین می‎نشینم و حرکت می‎کنم، در این گیرودار مانده‎ام که در دادگاه حق در محضر خدا چه بگویم:

 اول ایرانی هستم یا اول یک مسلمان!! خدا کدام را از من قبول میکند؟!!

 

۱۳۸۸/۸/٢٧ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات ()

 

«محمد حسین جعفریان» از اون دسته آدمهایی که یادشون هستم. خصوصاً غروب روز جمعه که همه‎ی عالمو غم میگیره و کسی نمیدونه برای چی؛ اون عصری که هیچکس نمیخاد توی خونه بمونه و ... خیلی‎ها فکر میکنن چون شنبه، روز اول کاره، عصر جمعه دلگیره، ولی واقعیت اینه که اگه تعطیلی‎ها یکشنبه هم بود بازم عصر جمعه ....

عصر جمعه از پس یک انتظار طولانی میاد و داغ وصال رو به دل همه منتظرا میذاره، منم مثل بقیه؛

اما وقتی هوا تاریک میشه همیشه یه بیت یا دو بیت شعر برام مسیج میشه که کجایی؟!!

یه هفته دیگه گذشت و یک هفته به آخر عمرم نزدیک شدم و باید حواسم بیشتر جمع باشه.

 

این‎ها رو توی گوشیم آرشیو کرده بودم که همه یه دفعه از دست رفت. نمیدونم که این ابیات سروده خود آقای جعفریانه یا نه ولی هر چه که هست اگر یک هفته برام نیاد گله می‎کنم. البته این بیت پایین رو جایی دیگه دیدم

این‎ها رو به اسم ایشون روی وبلاگ میذارم اگه به وبلاگ ما هم سری زد خواهد گفت که این شعرا مال کیه.

ما مردهایم ولی ای مسیح من!

یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن

 

جمعه 15/8/88

این پست ها رو در قسمت صفحات قرار میدم که هر کس خواست پیگیری کنه.

 

۱۳۸۸/۸/۱٦ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات ()
تگ ها: شعر انتظار

 

اخلاق بدی دارم خیلی زود دلم برای آنها تنگ می‎شود شاید هر روز و هر شب، سر درس، سر کار، پشت فرمون ماشین.

وقتی که همه خوابیده‎اند دلم می‎گیرد و بی‎آنکه صدایی کنم اشک میریزم. دلم کوچکتر از آن است که دیگران فکر می‎کنند همه گول هیکل مرا خورده‎اند. کسی که به نظر دیگران دلی به اندازهی دریا دارد و همیشه می‎خندد بیشتر اوقات دلتنگ است به قدری که اشکها نیز به آرامی از آن رد می‎شوند. با اینکه همیشه آنها را می‎بینم ولی از فراقشان غصه دارم.

 

از یک طرف دلم تنگ می‎شود از طرف دیگر اینکه اگر به دیدنشان رفتم چه چیزی ببرم. خوشبحالشان همه چیز دارند همین کار را سخت کرده است. هر چه ببرم کم برده‎ام امیدوارم به بزرگی خود مرا ببخشند.

              شاید آنها همه چیز داشته باشند ولی ...

 

یادم نمی‎رود وقتی یکبار که به دیدار یکی از همسایگانش رفته بودم و به خاطر کمی وقت زنگ خانه‎اش را نزدم شب به سراغم آمد و گله و شکایت کرد که:

ای بیمعرفت! این همه راه از مشهد آمدی فقط همین چند متر تا سر خاک من وقت میگرفت؟!

 

شرمنده شدم، فکر می‎کردم او دلش برای من تنگ نمی‎شود و مرا از یاد برده است.

 

۱۳۸۸/۸/٢ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات ()

 

نمای اول:

صدای سوت همه را در جای خود میخکوب کرد. همه منتظرند تا دوباره سوت پلیس به صدا در بیاید و نوبت حرکت شود. مثل همیشه چهار راه شلوغ است، همه عجله دارند و من هم مثل همیشه قرار دارم. عرق سر و رویم را خیس کرده دیگر دستمال نم‎دار هم فایده ندارد.

ماشینش از آخرین مدل‎های سال اروپاست. سمت شاگرد راننده همسرش نشسته و با او مشغول صحبت است هر از چند گاهی صدای خنده‎اش بلند می‎شود همه شیشه‎ها بالاست الا سمت خودش تا دود سیگار از آن خارج شود.

آرام آرام به سمت ماشین حرکت می‎کند راننده نیم‎نگاهی به او می‎اندازد ولی رویش را بر می‎گرداند انگار که اصلاً او را ندیده؛

لبخند تلخی به لب دارد دمپای‎اش قوطی نوشابه‎ای است که با تکه پارچه‎ای بسته است. این کفشِ تمامی فصل‎های اوست.

آرام دستمال سیاه و پاره‎اش را روی شیشه‎ی جلو می‎گذارد و با انگشتش به شیشه راننده می‎زند. راننده با حالتی مضطرب اشاره می‎کند که نمی‎خواهم شیشه‎ی ماشین را پاک کنی. چند لحظه‎ای خشکش میزند و بعد آرام از ماشین آخرین مدل کناره می‎گیرد و به سمت من می‎آید.

 

نمای دوم:

در حالی که چشمانش را به چشمانم دوخته، به سمتم می‎آید. بی‎اختیار دست در جیب پیراهن خود می‎کنم، آرام به من نزدیک می‎شود. شیشه ماشین را کمی پایین می‎کشم پنجاه تومانی را به سمت او دراز می‎کنم. با لبخند تلخ کودکانه بدون اینکه شیشه را پاک کند پول را می‎گیرد و از من دور می‎شود.

نمای سوم:

در حالی که غرق در خاطره‎های کودکی خود شده‎ام صدای سوت پلیس و بوق ماشین‎های پشت سر، مرا به خود می‎آورد.

 

۱۳۸۸/٧/۳٠ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات ()

 

نمی‎دانم قضیه چیست یعنی نمیفهمم که چیست! دنیای پیچیده‎ای است و آسمانی پیچیده‎تر. هرکسی در گوشه‎ای از این عالم خاکی در حال امتحان دادن است.

خیلی‎ها خیال می‎کنند خدا خوابیده است ولی اگر لحظه‎ای چشمان باز خود را باز کنیم می‎بینیم که خدای بی‎چشم، بیدار است و ما با چشمان باز خوابیده‎ایم.

 

یکی از اینکه، حق دارد کسی را دوست داشته باشد و دارد، و آدم‎های آسمانی خوشحالند و آدمهای خاکی ناراحت، دست به آسمان بلند می‎کند که:

خدایا کجایی؟ چرا کمک نمی‎کنی که به آسمان پرواز کنم؟ تا دیروز خدا برایش رنگی نداشت فقط سیاه و سفید بود. الان در حالیکه تمام رنگهای دنیا را سیاه و سفید می‎بیند همه به او سنگ می‎زنند.

 

دیگری از اینکه حق ندارد کسی را دوست داشته باشد و دارد، و آدمهای آسمانی او را لعنت می‎کنند و آدمهای خاکی او را تشویق، دست به آسمان بلند می‎کند که:

خدایا کجایی؟ چرا نمی‎گذاری به زمین سقوط کنم؟! تا دیروز دنیا برایش سیاه و سفید بود الان در حالیکه به دنبال رنگ‎های دنیا می‎گردد همه او را تشویق می‎کنند.

 

۱۳۸۸/٧/۳٠ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات ()
تگ ها: دوست داشتن

از پرواز در آسمان خیال به ما محبت دارند نوشته بودن که ما بین المللی شدیم. نه بابا، هیچ خبری نیست فقط اینکه دوست داشتم و دارم بدونم کسانی که سر میزنن و لطف دارن و من نمیشناسمشون همینطوری و اتفاقی تشریف میارن یا موضوعی براشون جالب بوده.

از همه اونایی که محبت دارن ممنون

۱۳۸۸/٧/٢٠ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات ()

در قسمت آمار وبلاگ دیدم دوستانی از دیگر کشورها سری به ما زده بودند. هیچ راهی برای دسترسی به آنها نبود تا ببینیم از چه طریقی و برای چی سراغ ما اومده بودند تا اینکه به پیشنهاد یکی از دوستان قرار شد تو این پست بخوام که محبت کنن و جواب بدن.

در مورد دوستان افغانستان طبیعیه چون ارتباط درسی و علمی داریم، ولی از دوستان دیگه که از نروژ و انگلستان محبت کرده بودند و سر زده بودن میخام که پیام بذارن چون چند تا سوال داشتم که شاید بتونن کمک کنن.

اینطور که آمار نشون میده سرزدن‎ها اتفاقی نیست چون بعضی از بزرگوارا چند بار مراجعه کردند.

 

القصه ممنون میشم اگر محبت کنند و پیام بذارن.

۱۳۸۸/٦/٢٧ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات ()
تگ ها: نظر بدید

 

«ماه رمضان مظلوم‎ترین ماه است»

نمی‎دانم قضیه چیست، مظلوم‎ترین انسان در روی زمین در اولین شب قدرش ضربت می‎خورد در دومین شب قدرش به ملکوت اعلی می‎رود، سومین شب قدرش سوم اوست و چهارمین شب قدر، هفتم او،

بهترین ماه و بهترین شب و بهترین خلق خدا در روی زمین به دست بدترین خلق خدا، اشقی الاشقیا ....

      اما ....

هنوز نیامده آه‎مان به هواست که وای چطور این 30 روز را سرکنیم،

مثل روزهای سربازی روزشماری شروع می‎شود که چند روز گذشته، از نیمه‎ی ماه که گذشتیم دیگر شمارش معکوس شروع شده که چند روز مانده، 8 ... 5 ... 3 ....

کلی مجاهده می‎کنیم که انگار بدهکاریم و باید بدهی معوقه بپردازیم هنوز به نیمه شب نرسیده چرت می‎زنیم و وقتی به خود می‎آییم اللهم انی اسئلک صدای مسجد را پر کرده؛

هنوز نزدیک ظهر نشده که صدای شکم‎ها اطرافیان را با خبر می‎کند عصرها هم که مثل جنازه دیگر نایی نمانده،

از عشق دیدارِ سفره زود مهیا می‎شویم، صدای ربنا که بلند می‎شود بدمان نمی‎آید که چند لقمه‎ای را آماده کنیم تا اذان بگویند و وقت تلف نشود؛

مانند مسابقه کار شروع می‎شود هنوز اذان تمام نشده نیمی از سفره را شخم زده‎ایم،

وقتی این جعبه جادویی خاموش می‎شود که پاسی از شب گذشته و دیگر نایی نمانده، باید برای سحر بیدار شد،

     سحر هم که ....

*****

یادم نمی‎رود هنوز ماه ضیافت نیامده، میهمان بنده‎ای از بندگان خدا بودیم هنوز هفته‎ای به میهمانی خدا مانده آماده شده بود و مهیا، شال و کلاه کرده بود که انگار سفری طولانی در پیش دارد، انگار این ضیافت، آخرین دعوت اوست، تمرین خود را آغاز کرده بود، کم حرف می‎زد، کم غذا می‎خورد، کم میخوابید، بیش از بیش قرآن میخواند و سکوت و سکوت،

به ضیافت که رفت دیگر خود را نمی‎شناخت فقط به فکر حساب و کتاب بود، چه کرده، چه میکند، از کجا آمده در کجا هست و به کجا خواهد رفت، شب قدر را قدر می‎دانست و برای ماندنش و رفتنش دعای خیر می‎کرد، پیمانه قدرش را به دود دست گرفته بود و آرام نگه داشته بود تا ذره‎ای از آن نریزد،

شمارشش با شمارش من تفاوت داشت، چقدر خوب که 28 روز از ماه مانده و چه سخت و تلخ که زود تمام خواهد شد،

اول نماز می‎خواند و بعد افطار می‎کرد، خودش دعای سحر می‎خواند و خودش اذان میگفت و ....

در چند روز آخر بسترش را جمع کرده بود گویی دیگر فرصتی نمانده،

قرآنش را با آنکه آرام می‎خواند به اتمام رسانده بود ...

               .... و تو ....

                          چه کردی؟ .......

۱۳۸۸/٦/٢٦ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات ()
  • تلنگری که حیف بود .....

کنار دریا، با آب همزبان بودم .
 
میان توده رنگین گوش ماهی ها،
ز اشتیاق تماشا چو کودکان بودم !
به موج های رها شادباش می گفتم !
به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، کف ها،
به ماهیان و به مرغابیان، چنان مجذوب،
که راست گفتی، بیرون ازین جهان بودم .

نهیب زد دریا،
که : - « مرد !
این همه در پیچ تاب آب مگرد !
چنین درین خس و خاشاک هرزه پوی، مپوی !
مرا در آینه آسمان تماشا کن !
دری به روی خود از سوی آسمان واکن !
دهان باز زمین در پی تو می گردد !
از آنچه بر تو نوشته ست، دیده دریا کن !
زمین به خون تو تشنه ست ، آسمانی باش !
بگرد و خود را در آن کرانه پیدا کن

یادگاری از نهانخانه

۱۳۸۸/٦/٢۳ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات ()

توی چند پست قبلی در باره افق دید برتر نوشتم ، این موضوع بر می‎گرده به هدفگذاری انسان ، به عنوان مثال بعضی از افراد انتهای سال تحصیلی هدفشونه بعضی‎ها دانشگاه ، بعضی‎ها زن و بچه، بعضی‎ها کار و میز و صندلی ، بعضی‎ها اعتبار و شهرت ، بعضی‎ها آخر دنیا و بعضی‎های دیگه بعد از این دنیا. افق دید برتر مربوط جهت‎گیری اصلی حرکت انسانه ، که هر کس باید تکلیفشو توی این عالم مشخص کنه و به سمت هدفی که تعریف کرده حرکت کنه.

اما در همین حرکت به سمت هدف هزاران راه و اتفاقه که باعث کندی و یا تندی سرعت و یا خروج از مسیر میشه که نتیجه این اتفاقات یا نرسیدن به هدفه و یا دیر رسیدن. و اون چیزی نیست جز «زاویه دید». یعنی به یک موضوع از تمام زوایا نگاه کردن به طوری که به قضاوت درست بیانجامه.

این شعر از مولوی است که بسیار زیبا و دقیق این مسأله را نشان داده است:

پیل اندر خانهء تاریک بود                           عرضه را آورده بودندش هنود

از برای دیدنش مردم بسی                       اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی

دیدنش با چشم چون ممکن نبود               اندر آن تاریکیش کف می‌بسود

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد                  گفت همچون ناودانست این نهاد

آن یکی را دست بر گوشش رسید              آن برو چون بادبیزن شد پدید

آن یکی را کف چو بر پایش بسود                گفت شکل پیل دیدم چون عمود

آن یکی بر پشت او بنهاد دست                  گفت خود این پیل چون تختی بدست

همچنین هر یک به جزوی که رسید             فهم آن می‌کرد هر جا می‌شنید

از نظرگه گفتشان شد مختلف                    آن یکی دالش لقب داد این الف

در کف هر کس اگر شمعی بدی                  اختلاف از گفتشان بیرون شدی

چشم حس همچون کف دستست و بس     نیست کف را بر همهء او دست‌رس

چشم دریا دیگرست و کف دگر                   کف بهل وز دیده دریا نگر

جنبش کفها ز دریا روز و شب                     کف همی‌بینی و دریا نه عجب

ما چو کشتیها بهم بر می‌زنیم                   تیره‌چشمیم و در آب روشنیم

ای تو در کشتی تن رفته به خواب               آب را دیدی نگر در آب آب

برای اینکه انسان بتونه به تمامی زوایای کارها پی ببره نیاز به افق دید برتر داره یعنی بین زاویه دید و افق دید یک ارتباط مستقیمه ، کسی می‎تونه تمامی زوایای موضوع رو بفهمه که افق دید برتر داشته باشه و کسی که زاویه دید درست داشته باشه میتونه به سرعت به سمت هدف خودش حرکت کنه . ولی اولویت با افق دید برتره ، اگر افق دید نباشه عملاً انسان به سوی هدفی غیر واقعی حرکت میکنه به خاطر همینه که انسان همیشه باید به دنبال کسی بگرده که ....

 

۱۳۸۸/٦/۱٢ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط مسعود نظرات ()
تگ ها: زاویه دید

تا آنجایی که من میدانم تمامی اسباب و مسببات عالم برای استفاده انسان و حرکت انسان به سمت تعالی ساخته شده،

       همه در کارند تا من و تو نانی به کف آورده و ...

این وبلاگ ها هم دیگه من رو خسته کرده قراره برای من کار کنه ولی مدتهاست که من برای اون دارم کار میکنم

از بس که به فکر این هستم که چرا صفحه ناقص بالا میاد و یا نصفه کاره دیگه خسته شدم

البته شاید از نابلدی ماست ولی هر چه که هست نتونستیم شایسته و بایسته کار کنیم

            شاید وقتی دیگر!

*************************

سلام

یاد این شعر افتادم که :

     همسایه ها یاری کنید             تا من وبلاگداری کنم (بااندکی دستکاری)

بالاخره با لطف و محبت آقای مهندس هاشمی و دوستانشون این وبلاگ ما هم اصلاح شد. همه تقصیرهای از بنده بود.

از ایشون و دوستاشون تشکر فراوان

۱۳۸۸/٥/٢٩ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات ()

 

و من نمی‎دانم خوب مجاوری برای حضرت هستم یا نه ، فقط می‎دانم ......

 

از آن سوی دنیا با زحمت به زیارتت می‎آیند و بیتوته می‎کنند، آنوقت من سه وعده نمازم را در حرم تو نمی‎خوانم. آیا خوب مجاوری هستم؟!

فراموش کرده‎ام که اشهد انک تشهد مقامی و تسمع کلامی و ترد سلامی از اذن دخول توست، به نزدیک بازرسی که می‎رسم چادرم را کیف دستی بیرون می‎کشم انگار تو خارج از حرم را نمی‎بینی!

بعد از چند وقت هم که می‎آیم وقتی به بالای سر می‎رسم حال خواندن یک زیارت جامعه هم ندارم، راستش قرار گذاشته‎ام، دیرم می‎شود، مجبورم با یک سلام زودتر برگردم!

راستش! شرمنده! ببخشید وضو هم ندارم که ٢ رکعت نماز زیارت بخوانم صبح زود بیرون زدم به بزرگواری خود ما را ببخشید!

بعض وقتها هم اصلاً یادم می‎رود که نزدیک حرم شدم وقتی از مسیر دور می‎شوم متوجه می‎شوم، آن وقت هم که دیگر برای سلام دادن از پشت فرمان دیر شده نمی‎توانم از ماشین پیاده شوم ترافیک است!

راستش از رفتار خودم تعجب می‎کنم که برای کوتاه شدن مسیر از داخل حرم به سمت پایین خیابان می‎روم و داخل نمی‎آیم، فقط به پنجره فولاد که می‎رسم مکثی و السلام علیک یا علی بن موسی الرضا و خداحافظ!

عجیب‎تر آنکه بعد از کلی وقت در حرم  قرار می‎گذارم ، خب دوستان هستند، مدتی همدیگر را ندیده‎ایم تازه میهمان شما هستند، گرم صحبت می‎شویم و هنوز به خود نیامده‎ایم دیر شده و باید برویم!

********************

یک گله هم دارم، بعضی اوقات که با دوستان و فامیل‎ها می‎آیم هنوز موبایل را برای عکس گرفتن در نیاورده‎ام خدام نمی‎گذارند مگر می‎خواهیم چکار کنیم که مانع می‎شوند

********************

امام رضا تو امامی و از خاندان کرامت و محبت، بحث رسمی شدنم هنوز مانده، واقعیتش نمی‎دانم گیر کار کجاست. می‎گویند بحث مدرک است خب پاپان نامه تمام شده فقط دفاع مانده که به لطف شما خوب خواهد بود. صاحبخانه هم گیر داده که اجاره را بالا ببرد شدیداً ناراحتم. اگر ان‎شاء الله وام درست شود که همه چیز حل است. نزدیک کوهسنگی مدرسه خوبی برای دخترم پیدا کرده‎ام می‎گویند مذهبی است ولی هر چه کردم میگویند منزل شما نزدیک نیست عنایتی بکنید هم برای ثبت نام و هم شهریه که بلکه این بخشنامه‎های تخفیف شامل حال ما بشود. شما سراسر لطف و محبت هستید همه می‎گویند کربلا را از شما بگیریم لطفی کنید تا ما هم دعوت بشویم.

 

۱۳۸۸/٥/۱٦ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط مسعود نظرات ()
تگ ها: همسایه خوب