خدا را شکر که نه سیاست خوانده ام و نه سیاست امثال منی را برمیتابد ولی هر چه که هستم مسلمانم و شیعه، در این شکی ندارم و نخواهم گذاشت شکی بیاید.
در این شلوغی سیاه و سفید و سبز و سرخ چه کسانی که بیکار ننشستند و تیشه بر نگرفتند و بر هر چه رنگ است نزدند، کسانی که هیچ رنگی را نمیپسندند الا رنگ خودشان، ایکاش میتوانستم بگویم که، بیرون از ما، قلب ما را نشانه رفته اند، و ما در درون آب به دنبال آب میگردیم. کار به جایی رسیده که هر چه داریم در بر باد گذاشتند تا هر چه که زور دارد به هوا کند که میکند.
همین سر کوچه خودمان، همین بغل، صاحب مغازه ای دین را به حراج گذاشته بود. البته من نخریدم یکی هدیه داد در کاغذ نوشته بود تایپ شده هم بود. میگفت که اهل گفتمان است باید سر میز مناظره بنشینیم و گفتگو کنیم اما هر چه کردیم و هر کجا که گفتیم نیامد که نیامد.
این شبهاتی که میبنید از یک وهابی نیست از یک شیعه است ولی هر چه هست پاسخی دارد که مرا به شیعه بودنم پایبند میکند البته من نمیدانم او از کدامیک از هفتادودو فرقه است شاید چون الان چون بازار تولید فرقه داغ است .....
این مطالب فضای مقایسه ای بین دو تفکر را نشان میدهد هر کسی باید خود را ارزیابی کند که ببیند آیا باد به سمت او آمده و آیا چیزی به حراج برده است؟
از باب اینکه معتقدم نویسنده این نامه داخل در این هفتاده و دو فرقه نیست آن را در وبلاگ دیگری گذاشته ام ، ١۶ شبهه با ١۶ پاسخ.
http://haj-omre.persianblog.ir/
این هم فرستاده محمد حسین جعفریان عصر جمعه، عصر انتظار ....
به مشتاقان آن شمشیر سرخ شعله ور در باد
بگو، تا انتظار این است اسبی زین نخواهد شد
همش تقصیر خودمونه ......
طی شد تمام مدت عمرم به انتظار
این جمعه هم گذشت و ندیدیم آن نگار
این مطالب رو هم بزرگواریی که محبت دارن و به ما سر زدن توی قسمت نظرات گذاشته بودن
در این ده روز اول محرم یکی از ابیاتی که خیلی منو متاثر می کرد این بود:
ای امید خیمه هایم خیز و کاری کن برادر!
ای چشم تو بیمار ، گرفتار ، گرفتار
برخیز چه پیشامده این بار علمدار
گیریم که دست و علم و مشک بیفتد
برخیز ، فدای سرت، انگار نه انگار
ذهن زیبا [http://www.zm66g.iranblog.com/]
**********************
از رگ گردن بیا بگذر که او نزدیک توست
فرصت دیدار کوتاه است می دانی چرا؟
از کجا معلوم شاید ناگهانت برگزید
انتخاب عشق ناگاه است می دانی چرا؟
********************
مرثیه ام البنین :
"بمن خبر رسید فرزندم را ضربت بسر رسید در حالیکه دست او را بریده بودند
اگر شمشیر دست تو بود کسی نزدیک تو نمی شد .. "
[http://mari20.persianblog.ir]
این دو بیتی رو محمد حسین جعفریان روز تاسوعا برام فرستاده میخواستم بذارم تو قسمتی که براش درست کردم (این جمعه هم گذشت ، تو اما نیامدی) دلم نیومد خیلی قشنگه:
تو با تیری میان چشمهایت
چه می دانی زمین خوردن چگونه است ...
و یا مشکی به دندان ، تشنه ، بی دست
زپشت اسب افتادن چگونه است .....
میگن عشق توی دنیا محقق نمیشه چون اولاً اساساً چیزی به نام عشق تو فضای انسانی وجود نداره ، ثانیاً اگر هم گفته بشه مسامحه است.
نکته ی دیگه ای هم هست که: اگر عشق محقق بشه دیگه عشق نیست یعنی وقتی عاشق و معشوق به هم میرسن دیگه عشق تموم میشه و دیگه نیستن و دیگه اینکه وقتی عاشق و معشوق به هم میرسن اصلاً قابل تشخیص نیست که کدوم عاشق اون یکیه، و کدومشون قرار فدایی اون یکی بشه.
داشتم قضایای عاشورا رو بررسی میکردم بعضی صحنهها تجلی همین مسأله است:
«عشق به معنای واقعی»
این دو تصویر رو ببیند:
یک نفر از کوچیکی برای فداشدن برای یه نفر دیگه بزرگ میشه، هر کاری، هر جایی، هر رفتاری، هر تربیتی همه به اون جهتی حرکت میکنه که قراره برای داداشش جونشو بده، نه یکی دو سال بلکه ٣٣ سال تمرین و ...، عاشقِ عاشق ...
توی لحظات آخر میاد پیش معشوقش میگه: دیگه سینهام تنگ شده، بذار برم جونمو برات بدم، بذار برم بجنگم تا حالا صبر کردم، نه یک سال و دو سال بلکه چند سال، تمام زندگیم؛ همه رفتن، دوستا ، برادرا ، داداشا ...
میشنوه که: میشه برای بچهها آب بیاری؟
دیگه فکر هم نمیکنه ، در حالی که میدونه چه اتفاقی میفته، سرشو میندازه پایین میره سمت خیمهی خودش، مشکش و با علَم که نشونی علمداریشه بر میداره و راه میفته و ... خدا حافظ!!
خودشو فدای داداشش میکنه.
یه نفر دیگه چشمش به تمام هستی بازه، همه چیز رو میدونه، حرف بی جا نمیزنه، با کسی شوخی نداره ، متصل به بینهایته، آخه امامه، معشوق برادرشه
اما نمیدونم چرا بارها و بارها توی این چند روز محرم به همون فدایی میگه:
«بنفسی انت، بنفسی انت»
قربونت برم ، فدات شم
این دو تا هم به هم نمیرسن!!
بعضیا فقط و فقط گریه میکنن زیاد هم کاری به بعدش ندارن البته شکی توش نیست که اوضاع اینجور آدما خوبه؛
بعضیای دیگه فقط فکر میکنن که باید گریه کنن یا نه ، بعدش هم به این نتیجه میرسن که حدود هزار و خورده ای سال گذشته گریه که معنی نداره ، این همه آدم تو عالم میمیرن اینقدر هم کش پیدا نمیکنه، البته شکی توش نیست که خدا باید به اینجور آدما خیلی رحم کنه؛
یه جماعت سومی هم هستن که فکر میکنن باید گریه کنن، میدونن برای چی گریه میکنن و چرا باید هر سال این کار و انجام بدن، این آدما از اونایی هستن که باید بهشون غبطه خورد هم تو این دنیا هم تو اون دنیا.
ما تو کدوم دسته ایم؟!!
عرفه مال ماست!
امروز بخشیده شدم به کسی هم ربطی ندارد، مربوط به من و اوست. نیازی هم ندارم که دیگران باور کنند یا نکنند، آنکه باید باور می کرد خودم بودم که هستم.
اولین گناه بنده که بعد از عرفه فکر می کند که خدا او را بخشیده یا نه، همان شکی است که به خدا کرده، منکه خیالم از خدا راحت است.
مردم هم اگر کسی حقی برگردن من دارد بگوید تا فکری کنم.
امان از دست آدم های خاکی!!!
یکی در حالی که آسمانی است، لباس خاکی خود را کنده و به آسمان پرواز میکند؛
دیگری در حالی که آسمانی است، حتی لباس خاکی خود را نمی تکاند تا شاید کمی از وزنش کم شده بتواند حرکتی کند؛
عجیب است که وقتی لباس خاکی را به تن کرده ایم از در آوردنش خجالت می کشیم؛
شاید فکر می کنیم دیگران ما را می بینند و به ما می خندند ....
فأین تذهبون؟
قلبم درد میکند موهایم سرم ریخته و دستهایم زخم شده. مدتی که در اینجا نبودم آرامش بیشتری داشتم خیلی از دردها را احساس نمیکردم شاید صورت مسأله را پاک کرده بودم، نمیدانم.
طبق معمول بدون وقفه حرف میزنم، کلمات بدون فاصله با شور و احساس پشت سرهم ردیف میشود چون خودم به حرفهایم اعتقاد دارم احساس میکنم در دل بچههای کلاس مینشیند، هر چه در دل دارم بیرون میریزم. غصههای بیدینی مردم، غصههای کمکاری امثال من، غصههای تهاجم غرب به کشور، به اسلام، داد میکشم که: وقتی به جوانها نگاه میکنم دلم میسوزد، اصلا حواسشان به اطرافشان نیست. انگار نه انگار که سیل بیدینی به نام اسلام همهی ما را غرق کرده است؛
تقریبا کسی پلک هم نمیزند، هر از چند گاهی صدایی از بین بچهها به گوش میرسد که: وای! پس این کار ما نیز مطابق نظر اسلام نیست؟!!!
با حسرت به من نگاه میکنند اینجا مهد تشیع است و من با تمام وجود به آن افتخار میکنم درد دلها به اوج خود رسیده فقط کافیست کسی بگوید: السلام علیک یا ابا عبدالله؛
گریه همه در میآید.
زنگ میخورد، کاغذ و دفتر را جمع میکنم و از کلاس بیرون میروم. در راهپلهها صدایی مرا متوقف میکند. ببخشید استاد یه لحظه!!
بفرمایید!
یه مشورت میخواستم؛
(طبق معمول) اگر بلد باشم در خدمتم.
شوهرم از یک نفر پول میخواهد حکم جلب هم دارد چندین بار به دنبال او رفته. کار به اینجا رسیده که ما را تهدید کرده است. خیلی نگران هستم. صدای ما به هیچ جایی نمیرسد!!
مگر چقدر است؟
300 هزار تومان.
با تعجب سوال میکنم: شوهر شما ایرانی است؟!
مکث میکند و : « نه »
حرفی برای گفتن ندارم. بغض کرده پشت ماشین مینشینم و حرکت میکنم، در این گیرودار ماندهام که در دادگاه حق در محضر خدا چه بگویم:
اول ایرانی هستم یا اول یک مسلمان!! خدا کدام را از من قبول میکند؟!!
«محمد حسین جعفریان» از اون دسته آدمهایی که یادشون هستم. خصوصاً غروب روز جمعه که همهی عالمو غم میگیره و کسی نمیدونه برای چی؛ اون عصری که هیچکس نمیخاد توی خونه بمونه و ... خیلیها فکر میکنن چون شنبه، روز اول کاره، عصر جمعه دلگیره، ولی واقعیت اینه که اگه تعطیلیها یکشنبه هم بود بازم عصر جمعه ....
عصر جمعه از پس یک انتظار طولانی میاد و داغ وصال رو به دل همه منتظرا میذاره، منم مثل بقیه؛
اما وقتی هوا تاریک میشه همیشه یه بیت یا دو بیت شعر برام مسیج میشه که کجایی؟!!
یه هفته دیگه گذشت و یک هفته به آخر عمرم نزدیک شدم و باید حواسم بیشتر جمع باشه.
اینها رو توی گوشیم آرشیو کرده بودم که همه یه دفعه از دست رفت. نمیدونم که این ابیات سروده خود آقای جعفریانه یا نه ولی هر چه که هست اگر یک هفته برام نیاد گله میکنم. البته این بیت پایین رو جایی دیگه دیدم
اینها رو به اسم ایشون روی وبلاگ میذارم اگه به وبلاگ ما هم سری زد خواهد گفت که این شعرا مال کیه.
ما مردهایم ولی ای مسیح من!
یک جمعه هم زیارت اهل قبور کن
جمعه 15/8/88
این پست ها رو در قسمت صفحات قرار میدم که هر کس خواست پیگیری کنه.
اخلاق بدی دارم خیلی زود دلم برای آنها تنگ میشود شاید هر روز و هر شب، سر درس، سر کار، پشت فرمون ماشین.
وقتی که همه خوابیدهاند دلم میگیرد و بیآنکه صدایی کنم اشک میریزم. دلم کوچکتر از آن است که دیگران فکر میکنند همه گول هیکل مرا خوردهاند. کسی که به نظر دیگران دلی به اندازهی دریا دارد و همیشه میخندد بیشتر اوقات دلتنگ است به قدری که اشکها نیز به آرامی از آن رد میشوند. با اینکه همیشه آنها را میبینم ولی از فراقشان غصه دارم.
از یک طرف دلم تنگ میشود از طرف دیگر اینکه اگر به دیدنشان رفتم چه چیزی ببرم. خوشبحالشان همه چیز دارند همین کار را سخت کرده است. هر چه ببرم کم بردهام امیدوارم به بزرگی خود مرا ببخشند.
شاید آنها همه چیز داشته باشند ولی ...
یادم نمیرود وقتی یکبار که به دیدار یکی از همسایگانش رفته بودم و به خاطر کمی وقت زنگ خانهاش را نزدم شب به سراغم آمد و گله و شکایت کرد که:
ای بیمعرفت! این همه راه از مشهد آمدی فقط همین چند متر تا سر خاک من وقت میگرفت؟!
شرمنده شدم، فکر میکردم او دلش برای من تنگ نمیشود و مرا از یاد برده است.
نمای اول:
صدای سوت همه را در جای خود میخکوب کرد. همه منتظرند تا دوباره سوت پلیس به صدا در بیاید و نوبت حرکت شود. مثل همیشه چهار راه شلوغ است، همه عجله دارند و من هم مثل همیشه قرار دارم. عرق سر و رویم را خیس کرده دیگر دستمال نمدار هم فایده ندارد.
ماشینش از آخرین مدلهای سال اروپاست. سمت شاگرد راننده همسرش نشسته و با او مشغول صحبت است هر از چند گاهی صدای خندهاش بلند میشود همه شیشهها بالاست الا سمت خودش تا دود سیگار از آن خارج شود.
آرام آرام به سمت ماشین حرکت میکند راننده نیمنگاهی به او میاندازد ولی رویش را بر میگرداند انگار که اصلاً او را ندیده؛
لبخند تلخی به لب دارد دمپایاش قوطی نوشابهای است که با تکه پارچهای بسته است. این کفشِ تمامی فصلهای اوست.
آرام دستمال سیاه و پارهاش را روی شیشهی جلو میگذارد و با انگشتش به شیشه راننده میزند. راننده با حالتی مضطرب اشاره میکند که نمیخواهم شیشهی ماشین را پاک کنی. چند لحظهای خشکش میزند و بعد آرام از ماشین آخرین مدل کناره میگیرد و به سمت من میآید.

نمای دوم:
در حالی که چشمانش را به چشمانم دوخته، به سمتم میآید. بیاختیار دست در جیب پیراهن خود میکنم، آرام به من نزدیک میشود. شیشه ماشین را کمی پایین میکشم پنجاه تومانی را به سمت او دراز میکنم. با لبخند تلخ کودکانه بدون اینکه شیشه را پاک کند پول را میگیرد و از من دور میشود.
نمای سوم:
در حالی که غرق در خاطرههای کودکی خود شدهام صدای سوت پلیس و بوق ماشینهای پشت سر، مرا به خود میآورد.
نمیدانم قضیه چیست یعنی نمیفهمم که چیست! دنیای پیچیدهای است و آسمانی پیچیدهتر. هرکسی در گوشهای از این عالم خاکی در حال امتحان دادن است.
خیلیها خیال میکنند خدا خوابیده است ولی اگر لحظهای چشمان باز خود را باز کنیم میبینیم که خدای بیچشم، بیدار است و ما با چشمان باز خوابیدهایم.
یکی از اینکه، حق دارد کسی را دوست داشته باشد و دارد، و آدمهای آسمانی خوشحالند و آدمهای خاکی ناراحت، دست به آسمان بلند میکند که:
خدایا کجایی؟ چرا کمک نمیکنی که به آسمان پرواز کنم؟ تا دیروز خدا برایش رنگی نداشت فقط سیاه و سفید بود. الان در حالیکه تمام رنگهای دنیا را سیاه و سفید میبیند همه به او سنگ میزنند.
دیگری از اینکه حق ندارد کسی را دوست داشته باشد و دارد، و آدمهای آسمانی او را لعنت میکنند و آدمهای خاکی او را تشویق، دست به آسمان بلند میکند که:
خدایا کجایی؟ چرا نمیگذاری به زمین سقوط کنم؟! تا دیروز دنیا برایش سیاه و سفید بود الان در حالیکه به دنبال رنگهای دنیا میگردد همه او را تشویق میکنند.
از پرواز در آسمان خیال به ما محبت دارند نوشته بودن که ما بین المللی شدیم. نه بابا، هیچ خبری نیست فقط اینکه دوست داشتم و دارم بدونم کسانی که سر میزنن و لطف دارن و من نمیشناسمشون همینطوری و اتفاقی تشریف میارن یا موضوعی براشون جالب بوده.
از همه اونایی که محبت دارن ممنون
در قسمت آمار وبلاگ دیدم دوستانی از دیگر کشورها سری به ما زده بودند. هیچ راهی برای دسترسی به آنها نبود تا ببینیم از چه طریقی و برای چی سراغ ما اومده بودند تا اینکه به پیشنهاد یکی از دوستان قرار شد تو این پست بخوام که محبت کنن و جواب بدن.
در مورد دوستان افغانستان طبیعیه چون ارتباط درسی و علمی داریم، ولی از دوستان دیگه که از نروژ و انگلستان محبت کرده بودند و سر زده بودن میخام که پیام بذارن چون چند تا سوال داشتم که شاید بتونن کمک کنن.
اینطور که آمار نشون میده سرزدنها اتفاقی نیست چون بعضی از بزرگوارا چند بار مراجعه کردند.

القصه ممنون میشم اگر محبت کنند و پیام بذارن.
«ماه رمضان مظلومترین ماه است»
نمیدانم قضیه چیست، مظلومترین انسان در روی زمین در اولین شب قدرش ضربت میخورد در دومین شب قدرش به ملکوت اعلی میرود، سومین شب قدرش سوم اوست و چهارمین شب قدر، هفتم او،
بهترین ماه و بهترین شب و بهترین خلق خدا در روی زمین به دست بدترین خلق خدا، اشقی الاشقیا ....
اما ....
هنوز نیامده آهمان به هواست که وای چطور این 30 روز را سرکنیم،
مثل روزهای سربازی روزشماری شروع میشود که چند روز گذشته، از نیمهی ماه که گذشتیم دیگر شمارش معکوس شروع شده که چند روز مانده، 8 ... 5 ... 3 ....
کلی مجاهده میکنیم که انگار بدهکاریم و باید بدهی معوقه بپردازیم هنوز به نیمه شب نرسیده چرت میزنیم و وقتی به خود میآییم اللهم انی اسئلک صدای مسجد را پر کرده؛
هنوز نزدیک ظهر نشده که صدای شکمها اطرافیان را با خبر میکند عصرها هم که مثل جنازه دیگر نایی نمانده،
از عشق دیدارِ سفره زود مهیا میشویم، صدای ربنا که بلند میشود بدمان نمیآید که چند لقمهای را آماده کنیم تا اذان بگویند و وقت تلف نشود؛
مانند مسابقه کار شروع میشود هنوز اذان تمام نشده نیمی از سفره را شخم زدهایم،
وقتی این جعبه جادویی خاموش میشود که پاسی از شب گذشته و دیگر نایی نمانده، باید برای سحر بیدار شد،
سحر هم که ....
*****
یادم نمیرود هنوز ماه ضیافت نیامده، میهمان بندهای از بندگان خدا بودیم هنوز هفتهای به میهمانی خدا مانده آماده شده بود و مهیا، شال و کلاه کرده بود که انگار سفری طولانی در پیش دارد، انگار این ضیافت، آخرین دعوت اوست، تمرین خود را آغاز کرده بود، کم حرف میزد، کم غذا میخورد، کم میخوابید، بیش از بیش قرآن میخواند و سکوت و سکوت،
به ضیافت که رفت دیگر خود را نمیشناخت فقط به فکر حساب و کتاب بود، چه کرده، چه میکند، از کجا آمده در کجا هست و به کجا خواهد رفت، شب قدر را قدر میدانست و برای ماندنش و رفتنش دعای خیر میکرد، پیمانه قدرش را به دود دست گرفته بود و آرام نگه داشته بود تا ذرهای از آن نریزد،
شمارشش با شمارش من تفاوت داشت، چقدر خوب که 28 روز از ماه مانده و چه سخت و تلخ که زود تمام خواهد شد،
اول نماز میخواند و بعد افطار میکرد، خودش دعای سحر میخواند و خودش اذان میگفت و ....
در چند روز آخر بسترش را جمع کرده بود گویی دیگر فرصتی نمانده،
قرآنش را با آنکه آرام میخواند به اتمام رسانده بود ...
.... و تو ....
چه کردی؟ .......
- تلنگری که حیف بود .....
کنار دریا، با آب همزبان بودم .
میان توده رنگین گوش ماهی ها،
ز اشتیاق تماشا چو کودکان بودم !
به موج های رها شادباش می گفتم !
به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، کف ها،
به ماهیان و به مرغابیان، چنان مجذوب،
که راست گفتی، بیرون ازین جهان بودم .
نهیب زد دریا،
که : - « مرد !
این همه در پیچ تاب آب مگرد !
چنین درین خس و خاشاک هرزه پوی، مپوی !
مرا در آینه آسمان تماشا کن !
دری به روی خود از سوی آسمان واکن !
دهان باز زمین در پی تو می گردد !
از آنچه بر تو نوشته ست، دیده دریا کن !
زمین به خون تو تشنه ست ، آسمانی باش !
بگرد و خود را در آن کرانه پیدا کن
یادگاری از نهانخانه
توی چند پست قبلی در باره افق دید برتر نوشتم ، این موضوع بر میگرده به هدفگذاری انسان ، به عنوان مثال بعضی از افراد انتهای سال تحصیلی هدفشونه بعضیها دانشگاه ، بعضیها زن و بچه، بعضیها کار و میز و صندلی ، بعضیها اعتبار و شهرت ، بعضیها آخر دنیا و بعضیهای دیگه بعد از این دنیا. افق دید برتر مربوط جهتگیری اصلی حرکت انسانه ، که هر کس باید تکلیفشو توی این عالم مشخص کنه و به سمت هدفی که تعریف کرده حرکت کنه.
اما در همین حرکت به سمت هدف هزاران راه و اتفاقه که باعث کندی و یا تندی سرعت و یا خروج از مسیر میشه که نتیجه این اتفاقات یا نرسیدن به هدفه و یا دیر رسیدن. و اون چیزی نیست جز «زاویه دید». یعنی به یک موضوع از تمام زوایا نگاه کردن به طوری که به قضاوت درست بیانجامه.
این شعر از مولوی است که بسیار زیبا و دقیق این مسأله را نشان داده است:
پیل اندر خانهء تاریک بود عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی اندر آن ظلمت همیشد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود اندر آن تاریکیش کف میبسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد گفت همچون ناودانست این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید آن برو چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود گفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست گفت خود این پیل چون تختی بدست
همچنین هر یک به جزوی که رسید فهم آن میکرد هر جا میشنید
از نظرگه گفتشان شد مختلف آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هر کس اگر شمعی بدی اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دستست و بس نیست کف را بر همهء او دسترس
چشم دریا دیگرست و کف دگر کف بهل وز دیده دریا نگر
جنبش کفها ز دریا روز و شب کف همیبینی و دریا نه عجب
ما چو کشتیها بهم بر میزنیم تیرهچشمیم و در آب روشنیم
ای تو در کشتی تن رفته به خواب آب را دیدی نگر در آب آب
برای اینکه انسان بتونه به تمامی زوایای کارها پی ببره نیاز به افق دید برتر داره یعنی بین زاویه دید و افق دید یک ارتباط مستقیمه ، کسی میتونه تمامی زوایای موضوع رو بفهمه که افق دید برتر داشته باشه و کسی که زاویه دید درست داشته باشه میتونه به سرعت به سمت هدف خودش حرکت کنه . ولی اولویت با افق دید برتره ، اگر افق دید نباشه عملاً انسان به سوی هدفی غیر واقعی حرکت میکنه به خاطر همینه که انسان همیشه باید به دنبال کسی بگرده که ....
تا آنجایی که من میدانم تمامی اسباب و مسببات عالم برای استفاده انسان و حرکت انسان به سمت تعالی ساخته شده،
همه در کارند تا من و تو نانی به کف آورده و ...
این وبلاگ ها هم دیگه من رو خسته کرده قراره برای من کار کنه ولی مدتهاست که من برای اون دارم کار میکنم
از بس که به فکر این هستم که چرا صفحه ناقص بالا میاد و یا نصفه کاره دیگه خسته شدم
البته شاید از نابلدی ماست ولی هر چه که هست نتونستیم شایسته و بایسته کار کنیم
شاید وقتی دیگر!
*************************
سلام
یاد این شعر افتادم که :
همسایه ها یاری کنید تا من وبلاگداری کنم (بااندکی دستکاری)
بالاخره با لطف و محبت آقای مهندس هاشمی و دوستانشون این وبلاگ ما هم اصلاح شد. همه تقصیرهای از بنده بود.
از ایشون و دوستاشون تشکر فراوان
و من نمیدانم خوب مجاوری برای حضرت هستم یا نه ، فقط میدانم ......
از آن سوی دنیا با زحمت به زیارتت میآیند و بیتوته میکنند، آنوقت من سه وعده نمازم را در حرم تو نمیخوانم. آیا خوب مجاوری هستم؟!
فراموش کردهام که اشهد انک تشهد مقامی و تسمع کلامی و ترد سلامی از اذن دخول توست، به نزدیک بازرسی که میرسم چادرم را کیف دستی بیرون میکشم انگار تو خارج از حرم را نمیبینی!
بعد از چند وقت هم که میآیم وقتی به بالای سر میرسم حال خواندن یک زیارت جامعه هم ندارم، راستش قرار گذاشتهام، دیرم میشود، مجبورم با یک سلام زودتر برگردم!
راستش! شرمنده! ببخشید وضو هم ندارم که ٢ رکعت نماز زیارت بخوانم صبح زود بیرون زدم به بزرگواری خود ما را ببخشید!
بعض وقتها هم اصلاً یادم میرود که نزدیک حرم شدم وقتی از مسیر دور میشوم متوجه میشوم، آن وقت هم که دیگر برای سلام دادن از پشت فرمان دیر شده نمیتوانم از ماشین پیاده شوم ترافیک است!
راستش از رفتار خودم تعجب میکنم که برای کوتاه شدن مسیر از داخل حرم به سمت پایین خیابان میروم و داخل نمیآیم، فقط به پنجره فولاد که میرسم مکثی و السلام علیک یا علی بن موسی الرضا و خداحافظ!
عجیبتر آنکه بعد از کلی وقت در حرم قرار میگذارم ، خب دوستان هستند، مدتی همدیگر را ندیدهایم تازه میهمان شما هستند، گرم صحبت میشویم و هنوز به خود نیامدهایم دیر شده و باید برویم!
********************
یک گله هم دارم، بعضی اوقات که با دوستان و فامیلها میآیم هنوز موبایل را برای عکس گرفتن در نیاوردهام خدام نمیگذارند مگر میخواهیم چکار کنیم که مانع میشوند
********************
امام رضا تو امامی و از خاندان کرامت و محبت، بحث رسمی شدنم هنوز مانده، واقعیتش نمیدانم گیر کار کجاست. میگویند بحث مدرک است خب پاپان نامه تمام شده فقط دفاع مانده که به لطف شما خوب خواهد بود. صاحبخانه هم گیر داده که اجاره را بالا ببرد شدیداً ناراحتم. اگر انشاء الله وام درست شود که همه چیز حل است. نزدیک کوهسنگی مدرسه خوبی برای دخترم پیدا کردهام میگویند مذهبی است ولی هر چه کردم میگویند منزل شما نزدیک نیست عنایتی بکنید هم برای ثبت نام و هم شهریه که بلکه این بخشنامههای تخفیف شامل حال ما بشود. شما سراسر لطف و محبت هستید همه میگویند کربلا را از شما بگیریم لطفی کنید تا ما هم دعوت بشویم.






