یک بررسی خیلی سرپایی خیلی چیزا حالی انسان میکنه
مثل اینکه ای بابا:
کلی پول به این و اون قرض دادیم که حالا یا سرموقع میدن یا میکشن و میدن،
این هیچی، کلی پول خورد بدهکار مردمیم،
کلی نماز قضا روهم تلنبار شده داریم،
خداوکیلی روزی پنجاه آیه قرآنمون هم که نخوندیم،
این همه سفارش کردن که اگه دنیا میخای نماز شب بخون، آخرت میخای نماز شب بخون، ولی فقط همت و توفیقشو از خدا خواستیم.
با اینکه کلی زور میزنیم نماز و اول وقت بخونیم تا راه میفتیم برا وضو، نیم ساعت از اذان گذشته؛
ارباب رجوعم که هیچ، کلی با بی حالی جواب میدیم، چشمشون کور دقت کنن به نامهها و اطلاعیه ها و پیامهای ما که دادیم ببینن چی میگیم.
حرمم که باید منتظر شیم عیدی بشه وفاتی بشه برا تبریک و تسلیت بریم خدمت آقا.
دائمم داریم غر میزنیم که بیدینا پول ما رو خوردن، به اسلام و مسلمین ضربه مهلک زدن و اگه آمریکا نفهمی کنه و حمله کنه وضعیت چی میشه.
اینارو که یه خورده دقت میکنیم، میبینم خیلی کار داریم، ظهور یه خورده نزدیک نباشه بهتره، ما که آماده نیستیم، ساکمون مثل ساک استخر بستهاس اما خودمون آمادگی شنا نداریم، یعنی داریم، خیلی کار داریم که فرصت میخاد مرتبش کنیم.
یک انشای زیبا:
آسمان ابری نیست. شب است. آسمان سفید و قرمز میشود. رعد و برقی شب را روز میکند.
آسمان دیگر آبی نیست. ابرها به هم میخورند و نم نم باران را از بویش میفهمم.
رعد و برقی ابرها را بیشتر به هم میزند. باران شرشر می بارد. چاه می گیرد و باران دور چاه پر میشود.
چاله ها پر از آب می شود. چرخ های ماشینها در گودالهای آب می افتد و آب را به اطراف می پاشد.
باران خاک را به گل تبدیل می کند. کرم ها از خاک بیرون می آیند.
انگار ابرها به خاطر درختان که پیر شده اند و می میرند، گریه می کنند.
در دفتر روزانه ام می نویسم:
«باران شروع شده بود، باران چقدر زیباست، خدا چقدر مهربان است»
گودال قتلگاه پر از بوی سیب بود
تنها تر از مسیح، کسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، هچو سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر می شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
مکتوب می رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبیب جوهرش امن یجیب بود
بعضی آدما برای خودشون مرز تعیین میکنن وقتی دیگران بهشون نگاه میکنن اینطوری میبینن که این مرزها یه خورده عجیبه
شاید هم این مرزها با تمام سیم خاردارهاش برای همه سخت و درد آور باشه حتی برای خود آدم ، اما وقتی خدایی بزرگ رو شاهد کشیدن مرزها میکنی اوضاع فرق میکنه.
خودش حدود مرز رو تعین میکنه خودش نظارت میکنه خودش ....
و جالب اینه که دیگه خودت نمیتونی کاری کنی؛
خودت شروع کردی ولی خودش تموم میکنه دیگه هیج کاری از دستت بر نمیاد.
هر چی میگی نکنه من اشتباه کردم بذار بگم که ....
جواب میرسه به من واگذار کردی، اگر کردی حرف نزن، راه خودتو برو تا ...
اگه قراره درست بشه من ....
بدون اجازه، بدون ....
فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فِیهَا أَحَدًا فَلَا تَدْخُلُوهَا حَتَّى یُؤْذَنَ لَکُمْ وَإِن قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکَى لَکُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ
وبلاگها به چند دسته تقسیم میشن
هر کسی برای یک نیتی و یک اثری کارش رو شروع میکنه، هنر اینه که بتونه توی همون مسیر وبلاگ رو ادامه بده و کار کنه.
اما بعضی اوقات آدمای متفاوت با تفکرات متفاوت و نیازهای متفاوت وارد فضا میشن و نظر میدن که نه میشه اونهارو نادیده گرفت و نه میشه مدیریت کرد و بهشون فهموند که هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد.
این اتفاقها شاید منجر به تعطیلی هم بشه و یا سیستم مدیریت وبلاگ رو تغییر بده . خودم اعتقاد ندارم که خواننده وبلاگ وقتی نظر میده نظرشو فوری نبینه حس میکنم این یعنی : مدیر وبلاگ به مخاطبینش اعتماد نداره و این اصلا خوب نیست.
اما وقتی امر دائر شد بین کسی که باید به وبلاگ دیگهای برای حل مشکلش مراجعه کنه و اونجا جواب بگیره و اینکار رو نمیکنه و بین تعطیل شدن وبلاگ و یا مدیریت نظرات، به نظرم باید مدیریت نظرات رو انتخاب کرد که همه راحت باشن.
با عرض پوزش این قسمت رو فعال میکنیم تا خیال همه از جمله خودم راحت باشه
ارادتمند
نمادها، انسان را به درون نهفته و تفکر پنهان در نماد هدایت میکند
انسان در فضای ماده به واسطه حواس پنجگانه خود ارتباط برقرار میکند!
یکی از اساسیترین حواس انسان، بینایی اوست. فرد با نگاه به اشیاء و موجودات بیرونی به دنبال برطرف کردن نیازهای خود است. انتخابها، لذتها، جهتگیریهای زندگی، هدفمندی و هزاران مورد دیگر با مشاهده اتفاق میافتد. در نگاه دینی نیز فضای دیداری مسیری برای شناخت، معرفت و بنیش برای حرکتهاست تا انسان از زندگی مادی و چند ساله در این دنیا به ماندگاری ابدی و زندگی پایدار فکر کند. خداوند در قضیه داستان عزیر [1] برای نشان دادن شواهدی در باب
معاد و توحید میفرمایند:
« ...... فَانظُرْ إِلَی طَعَامِکَ وَشَرَابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَانظُرْ إِلَی حِمَارِکَ وَلِنَجْعَلَکَ آیَةً لِّلنَّاسِ وَانظُرْ إِلَی العِظَامِ کَیْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَکْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»
«... به طعام و آبت بنگر که تغییر نکرده است ، و به چهارپایت نگاه کن، می خواهیم تو را برای مردمان عبرتی گردانیم ، بنگر که استخوانها را چگونه به هم می پیوندیم و گوشت بر آن می پوشانیم چون قدرت خدا بر او آشکارشد ، گفت : می دانم که خدا بر هر کاری تواناست»
آنچه که میزان تاثیر گذاری فضای دیداری را در انسان زیاد میکند تمرکز و استمرار بر روی اشیاء است. انسان به واسطه تمرکز و استمرار و فعال کردن قوه تعقل است که به معرفت و شناخت میرسد و نتیجهی این حرکت بصری و جسمی حاصل میگردد.
این نمونه آیات نشاندهنده حرکت بصری به فضای پنهان درونی است:
«قُلْ سیرُوا فِی الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُکَذِّبینَ» [2]
«بگو در روی زمین بگردید و بنگرید که پایان کار تکذیب کنندگان چگونه بوده است»
و یا:
«أَفَلا یَنظُرُونَ إِلَی الإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ» [3]
«آیا به شتر نمی نگرند که چگونه آفریده شده»
در بین تمامی اشیائی که ما مشاهده میکنیم دستهای دارای تاثیرات خاصی هستند. این تاثیرات دقیقاً بر روح و روان و احساس افراد اثر میگذارد. انسان به واسطه توجه بر موضوعات و اشیاء، ارتباط روحی با آنها برقرار میکند و به واسطه همان ارتباط تاثیرگذاری و تاثیرپذیری انجام میگیرد. کیفیت و کمیت اثرگذاریها و اثرپذیریها نیز به همین علت ارتباط، و میزان توجه بستگی دارد.
نمادها نوعی علامت و نشان هست که بر اساس یک اندیشه و یا یک احساس ظهور پیدا کرده و در فضای رفتاری تاثیر خاصی ایجاد میکند. در واقع نمادها، مظهر و نشانه یک تفکر است.
نمادها، هشدار دهنده، دفع کننده، جذب کننده، هدایت کننده هستند که با تمرکز و توجه روی آنها، به مرور زمان حالت ارتباط نفسانی ایجاد کرده و به مرور به سمت نهادینه شدن در ذهن حرکت میکند. البته تنها بخشی از علائم به مرور زمان، نماد میشوند که خود نیز به شکلی برای ارتباط غیرکلامی استفاده میشوند. در اصل نمادها که هویت بصری دارند ابزار ارتباط ذهنی می شوند و به مرور انفکاک و جداسازی فرد از نماد مشکل می شود.
با این توضیح باید گفت، نمادها میتوانند به مرور زمان بر اثر توجه، انسان را به سوی فضای مثبت یا منفی سوق دهند و این مطلب در حوزه دین به فراوانی یافت میشود. نمادها گاهی به صورت یک جمله و پیام تجلی میکنند توجه به یک نوشته و یا یک عکس بدون آنکه معنای دقیقی از آن دریافت شود انسان را به اندیشه و تفکر نهفته در او میکشاند و آن وقت است که ارتباط واقعی برقرار میشود.
در حوزه دینی «شعائر»، چنین فرایندی را در انسان ایجاد میکند. شعائر الله علامتهایی است که انسان را به یاد خدا میاندازد. کلمه شعائر در قرآن معمولاً در مورد مراسم حج به کار رفته است. [4]
آیاتی همچون ذلک ومن یعظم شعائر الله (حج - 32)، ان الصفا والمروة من شعائرالله (بقره ـ 158)، یا ایها الذین آمنوا لاتحلوا شعائرالله (مائده ـ 2)، والبدن جعلناها لکم من شعائرالله (حج ـ 36)
که از کلمه شعائر استفاده شده گویای یک ارتباط نهفته در یک رفتار و نماد است. کعبه، صفا و مروه و ... در قرآن به عنوان شعائر نام برده شده است دقت در رعایت شعائر، احترام و التزام به آنها نشان از اثری است که فرای فضای مادی است.
چه خوب سروده است که:
کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود
حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست
آنچه که اتفاق میافتد همان ارتباط روحی و قلبی است که در پس آن نماد نهفته است.
اسم مناسب برای افراد، تابلوهای عمومی و نمادهای ولایی مثل تابلوی حدیث سلسله الذهب[5]و .... که در جملات، تجلی میکند نیز نشان از یک هویت ذهنی، احساسی و رفتاری است. وجود منبر در منزل، محل مشخصی برای نماز، تابلوی الله، منظرهای از زیبائیهای طبیعت و... میتواند نقشهای نمادینی ایجاد کند که به واسطه تمرکز و استمرار، انسان با محتوای اصلی آنها همجهت میشود.
نمادهای آموزشی و نمادهایی که با جهتگیری خاص فرهنگی طراحی میشود تاثیر دوچندانی در حوزه ارتباط برقرار میکند که بر کسی پوشیده نیست آنچه که باید مورد دقت قرار گیرد آن است که ابزارهای هنری و سازههای خاص باید با عنایت به همین معناداری طراحی و ایجاد گردد تا پلی برای ارتباط با فضای واقعی و حقیقی باشد.
http://hajj.ir/hadjwebui/news/wfShowOpinion.aspx?id=54224
[1] . سوره بقره آیه 259. أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّیَ یُحْیِـی هَـَذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِئَةَ عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ کَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قَالَ بَل لَّبِثْتَ مِئَةَ عَامٍ فَانظُرْ إِلَی طَعَامِکَ وَشَرَابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَانظُرْ إِلَی حِمَارِکَ وَلِنَجْعَلَکَ آیَةً لِّلنَّاسِ وَانظُرْ إِلَی العِظَامِ کَیْفَ نُنشِزُهَا ثُمَّ نَکْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ.
[4] . تفسیر نمونه، ج 1، ص 539؛ ج 2، ص 250.
[5] . روایت مشهور حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام که بیش از 20000 نفر آن را از ایشان از پدر گرامیشان از پدرش تا رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم از جبرائیل از خدای متعال نقل نمودند.
این روایت را به خاطر گرامی بودن سلسله سندش، سلسلة الذهب نامیدند. احمد بن حنبل در مورد این روایت گفته است که اگر این روایت ( به خاطر جلالت کسانی که در سندش هستند ) را بر جن زده بخوانید خوب می شود:
حدثنا أبو اسحاق ابراهیم بن عبدالله بن اسحاق المعدل ثنا أبو علی احمد بن علی الأنصاری بنیسابور ثنا أبو الصلت عبدالسلام بن صالح الهروی ثنا علی بن موسی الرضا حدثنی أبی موسی بن جعفر حدثنی أبی جعفر بن محمد حدثنی أبی محمد بن علی حدثنی أبی علی بن الحسین بن علی حدثنی أبی علی ابن أبی طالب رضی الله تعالی عنهم حدثنا رسول الله صلی الله علیه وسلم عن جبریل علیه السلام قال قال الله عز وجل إنی أنا الله لا إله إلا أنا فاعبدونی من جاءنی منکم بشهادة أن لا إله الا الله بالاخلاص دخل فی حصنی و من دخل فی حصنی أمن من عذابی هذا حدیث ثابت مشهور بهذا الإسناد من روایة الطاهرین عن آبائهم الطیبین وکان بعض سلفنا من المحدثین اذا روی هذا الاسناد قال لو قریء هذا الاسناد علی مجنون لأفاق.
بعضی آدمها منتظرند، بعضی دیگر به انتظار نشسته اند
بعضی آدمها فقط منتظرند، بعضی دیگر به انتظار ....
بعضی آدمها میگویند که منتظرند، ولی بعضی ......
*******************
مژده وصل میرسد، وقت نماز میشود
درب امید و رحمت، میکده باز میشود
شوق وصال یار من، برده زکف قرار من
نغمه غمگسار من، وه که چه ساز میشود
دعوت او نصیب این بنده کمترین شده
یار بلند طبع من بنده نواز میشود
دل به هوای دیدنش لحظه شمار میشود
جان به لقای او پر از راز و نیاز میشود
هر که به عشق وصل او بر در خانه اش رود
یار پسندیده شود، محرم راز میشود
سر به در خانه او، تا که فرود میشود
دل به هوای وصل او، رو به فراز میشود
باغ من و بهار من، دلبر گل عذار من
نرگس چشم مست او گلبن ناز میشود
آینه دار چشم تو، جانِ به لب رسیده ام
حسن تو دید هر کسی، آینه ساز میشود
گر بکنم از کرم و لطف تو من حکایتی
همچو کمند زلف او قصه دراز میشود
من به تمنای رخش غرق نیاز میشوم
او به اجابت دعا، معدن ناز میشود
شعر از حمیدی
دلم را با حرفهایش آب کرده بود. میگفت وقتی به دورش میگشت از آسمانش باران رحمت میبارید، خیلی دلم میخواست این حال و هوا را احساس کنم. هر چه ما دلمان کوچک است خدایمان بزرگ و بزرگتر تا بینهایت و غیرقابل وصف .....
میگفت مانند سیل باران میبارد. از ناودانش چنان رحمت سرازیر است که هیچ کسی را راه نمیدهند .....
از نیمه گذشته بود.....
هوای دل و هوای آسمانش بارانی .....
او از آسمان به زمین میآمد و ما از زمین به آسمانش .....


جای شما خالی
عکاس: آقای وحید صمدی
هنوز بیست کیلومتر به شهر مانده بود، تابلوی کنار جاده اینطور نشان میداد. کمتر کسی در اتوبوس بیدار بود. من هم در گیرودار خواب و بیداری که...
با صدای بلندش همه را بیدار کرد. تا حدی که یک لحظه، راننده هم پایش را از روی پدال برداشت
صدای نالهاش قطع نمیشد، همه به هم نگاه میکردند، آرام آرام همه روی صندلیها جابجا شدند، بلندبلند گریه میکرد. خودم هم حال خوشی نداشتم آهسته از جای خود بلند شدم و چند صندلی به سمت عقب اتوبوس حرکت کردم. فقط چند جمله گفتم فقط چند جمله .....
- نمیدونم برای چی اومدید، نمیدونم چی شده که اومدید، فقط بدونید بدون دعوت نیومدید، ببینید چیکار کردید، دعای کی بوده. این شهر قشنگ با همه زیبائیاش، با همه ساختمونای بلندش، بوی غربت میده، نمیخواد دنبال چیزی بگردید. همشون توی همین کوچهها راه رفتن، جبرئیل تو همین کوچهها و خونهها اومده، حسن و حسین تو همین کوچهها بازی کردن، توی همین کوچه دیدن که مادرشونو .......
همانطور مثل اول، هنوز چشمهایش بسته بود و صدایش بلند،
تفاوت در این بود که تنها نبود...
خدایا به سوی شهر تو میآیم، و به سوی تو،
و تو میدانی که برای چه میآیم؛
پس قدرتی ده که بتوانم صبور باشم و صبری که بتوانم مسیر را طی کنم. همان مسیری که در نقشهی دل من ترسیم کردهای؛
نمیدانم که میتوانم، یا نمیتوانم، ولی به آن مطمئنم که جز خیر بندهی ناتوانت چیزی نمیخواهی.
خدایا آن خواه که از من راضی باشی و آن ده که از تو راضی باشم و من نیز چیزی جز رضایت تو نمیخواهم.
تا کنون هر چه بوده مورد پسند من بوده پس عافیت را در مسیرت برایم مقرر فرما.
آمین
خداحافظ
خدایا آنچه که از تو برای خود خواستهام چیزی جز خیر برای خودم نبوده است؛
تو هیچ دعایی را بیاجابت نمیگذاری و چیزی جز خیر و خوبی برای بندهات که دستش به سوی تو دراز است نمیخواهی،
پس اگر خوب بوده جز خواستهی تو نبوده است و اگر خوب نبوده، جز خیر برای من نبوده است.
حاشا که در تو ترک تماشا کند کسی
این آن گناه نیست که حاشا کند کسی
**************
پرسید کدام راه نزدیکتر است به خلوتگه دوست؟
گفتم تو مگر فاصله ای می بینی
بین آن کس که دل ما همه منزلگه اوست
***********************
با تمام وجود اعتماد کنیم، که خداوند آنجا که ره نیست ره میگشاید
و هرگز دیر نمی کند، تنها کافیست باور کنیم،
که او میبیند ، میداند و میتواند
بعضی آدما فکر میکنن به این دنیا اومدن که بمونن، به هر زوری هست میخوان بگن تو آدم نیستی، زیاد شیطونی نکن، نمیخواد طرح بدی، حرف زیادی موقوف، و از همه مهمتر، «رئیست منم».

از اونطرف، بنده خدا اصلاً و ابداً نمیخواسته شیطونی کنه و طرح بده و حرف زیادی بزنه و واقعاً بالادستیشو به عنوان رئیس قبول داشته، ولی نمیتونه چیزی بگه، چون هر چی توضیح بده خرابتر میشه، انگار یکی از تو سایه داره آقای رئیس و هدایت میکنه.
بنده خدا میخواد برای خدا کار کنه و واقعا هم کار میکنه، احساس میکنه خدا یه فرصت در اختیارش قرار داده برای خدمت، مثل یک سربازِ آماده میخواد بره تو میدون، میدونه که زیاد فرصت نداره برای موندن، این دنیا به هیچ کس وفا نکرده، اما ....
*****************
«تنازع بقا» چیزی شیبیه «راز بقاست»
یعنی جنگ کنیم که بمانیم، واقعیت این است که:
دنیا جای «تنازل بقاست»
اگر در این دنیا پایین آمدی، خواهی ماند وگرنه چیزی جز استخوان پوسیده نخواهد ماند.
آمدهای که با تمام زیبائیهایش بِرَوی. اینجا، جای ماندن نیست.
کمی تنازل باید تا بقا شاید!!!!
برای عصر جمعه دلگیر
خبر آمدنت
میرود باغ به باغ
میرود
شهر به شهر
مردمان یمن و تونس و مصر
مردمان اردن
همه عالم به تمنای تو برخواسته اند
شور و حالی بر پاست وعده ات نزدیک است
*************
این جمعه ها که ختم به مختار می شود
بدجور دل؛ طالب دیدار میشود
ای منتقم بیا که به عالم نشان دهیم
شیعه عزیز است و جز او خوار میشود
*******************
اینها رو دوستان فرستادن اگر همه با هم به یاد باشیم ........
*********************
ای رو هم آقای جعفریان فرستادن (با مسئولیت محدود)
دیشب به لب نسیم آوای تو بود
در زخم سکوت شهر غوغای تو بود
دیشب به کویر بکر اعماق دلم
بر چهره ی ماسه ها رد پای تو بود
.... این جمعه هم گذشت .
مقدمه اول:
اصلا قرار نیست که اصل قضیه را بررسی کنیم چون با «آل علی هر که در افتاد ور افتاد» و با نگاه کلانتر «چراغی را که ایزد برفروزد هر آنکس پف کند ریشش بسوزد».
صحبت در واردات بر این قضیه تاریخی و ماندگار است.
تا به حال «جریان شناسی بوق[1]» را شنیده بودید؟ ریشه این جریان به زمان جنگهای صدر اسلام و قبل از آن برمیگردد که برگرفته از طبل جنگ برای تهییج سربازان و خبررسانی بوده است. ولی «جریان شناسی بوق» مربوط به عصر تکنولوژی است. همین بوقهایی که در شهر خودمان بیشتر از آدمها ظهور و بروز دارد.
یادم میآید «جریان شناسی علامت [[2]» را مقام معظم رهبری در بحث آسیبشناسی و بدعتها و تحریفات با ادبیاتی متین و زیبا مطرح و مورد بررسی قرار دادند و خدا را شکر دیگر علامتی بیدسته پیدا نمیشود،[3] حداقل در مشهد خودمان. البته هر کسی علامتی که دارد به خودش مربوط میشود اما بعضی علامتها نماد و تجلی دینی و معرفتی روشن به دنبال دارد و فراگیر است.
مقدمه بعد از اول:
اصل حرکت های انسان برای رسیدن به آرامش و وجود آرامش برای رسیدن به بینهایت و کمال است. یعنی کسی که در زندگی آرامش و سکون ندارد برای رسیدن به کمال باید راه سختی را بپیماید.
مجلس اباعبدالله علیه السلام نیز از این قضیه مستثنی نیست. یادم میآید چند سال پیش که در مجلس ذکری شرکت کرده بودم ذاکر اهل بیت روضه میخواند و سکوت همه جا را فراگرفته بود سینه زنی که آغاز شد همه آرام، و سرها به پایین، سینه میزدند. چند نفری هم به قول میاندارهای جدید، با جمع همراه نبودند. برایم تعجب آور بود، در حین سینه زنی به اشعار فکر میکردم، خبر زیادی از قد و بالا و .... نبود.
این همان موقعی بود که من در مجلس دیگری میاندار بودم و صحبت از هیکل رعنا و .... بود.
نمیدانم کدامیک از دو فضا به اصل حرکت نزدیکتر است!!
مقدمه یکی مانده به آخر:
جریان شناسی بوق پدیدهای نو ظهور با سن کمتر از 15 سال است که وارد هیئات مذهبی شد وهیچ کس جلوگیر آن نیست البته قبل از آن نیز کم و بیش بوده است اما قضیه همان تداخل معنا و مدرنیته بدون بصیرت است.
اگر امروز[4] و قبل از این چهل روز در خیابان بودید میدیدید که کوچکترین دسته، بلندگو و بوقی در دست دارد که برای یک خیابان کافی است. حداقل بوقهای استفاده شده در یک دسته کوچک عزاداری ٨ و بیشترین آن ٢٢ بوق بود. نمیدانم تعداد بوقها با تعداد افراد چه تناسبی باید داشته باشد ولی هر چه که هست زیاد شدن آن به خاطر این است که صدا به صدا نمیرسد.
بوق از یک طرف، ذاکرین آن چنانی از یک طرف و از همه جالبتر اشعاری که به هیج وجه من الوجوه واضح و معنادار نبود.
تصور کنید اگر طبلها و سنجها ، با آهنگشان سینهزنان را مدیریت نکنند چه اتفاقی میافتد.
مقدمه آخر:
در کربلا بوقها به دست لشکر اباعبدالله علیه السلام نبود، فقط عَلَمی بود که نشان از لثارات الحسین داشت اما صدای کربلا به همه عالم رسید و ملائکه آسمانها هم گریه کردند.
سینه زن حسین با این سرعت به کجا میروی؟! با چه چیزی میروی؟! با چه کسی میروی؟! برای چه کسی میروی؟!
**********************
[1] . بوق قسمتی از دستگاه پخش صداست که صدای گوینده از آن پخش میشود.
[2] . علم با علامت متفاوت است. علامت در دوره رضاخان جزو نمادهای وارداتی است.
علم در جنگ نشان حیات لشکر، نشان اقتدار، تابلوی حضور و مقاوت بوده است به همین دلیل علمدار از قدرتمندترین و بهترین افراد انتخاب میشده است که در مواقع بحران نیرو دهنده سربازان باشد. علمدار کربلا، عزیز سیدالشهداء، ابوالفضل العباس است. کسی که وقتی تکهای از علم او را در مقابل یزید علیه اللعنه جزو غنائم قرار میدهند سه بار از جای خود بلند میشود و الله اکبر میگوید. از او سوال میکنند که چرا اینگونه رفتار کردی میگوید فقط جای دست او از ضربات در امان بوده است معلوم است تا آخرین لحظه علم را نگه داشته است.
(اللهم احشرنا مع الحسین و اصحابه)
[3] . حدود ۴ سال پیش دستههای در ایام عاشورا حرکت میکردند که فقط علامت با خود حمل میکردند و کسانی که دنبال آنها حرکت میکردند فقط علمکشها بودند و بس.
اصلا نتونستم ازش صرف نظر کنم، از دو حال خارج نیست یا واقعیت داره یا نه، در هر دو صورتش ارتباط دقیقی با پست قبلی داره.
این نکته را متذکر میشوم که من مخالف استفاده از ابزارهای مدرن نیستم اما.....
**************************










